تبليغاتX
طنین صدای آشنا
اجتماعی - ادبی - فرهنگی - هنری - سیاسی

 

 

برآن فانوس       که‌ش      دستي      نيفروخت

 

 بر آن     دوکي    که   بر       رَف         بي‌صد ا       ماند

 

 بر آن     آيينه‌ي       زنگاربسته

 

 بر آن گهواره      که‌ش     دستي نجنباند

 

 بر آن حلقه که کس بر در نکوبيد

 

 بر آن در        که‌ش کسي نگشود     ديگر

 

 بر آن پله که بر جا      مانده     خاموش

 

 کس‌اش ننهاده ديري پاي بر سر ــ

 

                                                                                                             بهار ِمنتظر بي‌مصرف افتاد!

 

  به هر بامي درنگي کرد و بگذشت

 

 به هر کويي صدايي کرد   و   اِستاد

 

 ولي نامد جواب از قريه، نز دشت.

 

 نه دود از کومه‌يي برخاست در ده

 

 نه چوپاني به صحرا دَم به ني داد

 

 نه گُل روييد، نه زنبور پر زد

 

 نه مرغ ِکدخدا برداشت فرياد.

 

 به صد       اميد آمد   ،     رفت نوميد

 

 بهار       ــ آري بر او نگشود کس در.

 

 درين    ويران     به رويش کس نخنديد

 

 کس‌اش     تاجي ز گُل ننهاد بر سر.

 

 کسي از کومه سر بيرون نياورد

 

 نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقي.

 

 هوا با ضربه‌هاي دف نجنبيد

 

 گُلي خودروي برنامد ز باغي.

 

 نه آدم‌ها، نه گاوآهن، نه اسبان

 

 نه    زن  ،      نه بچه...       ده خاموش ، خاموش.

 

 نه       کبک‌       انجير مي‌خوانَد به دره

 

 نه بر       پسته     شکوفه مي‌زند جوش.

  

 به هيچ ارابه‌يي اسبي نبستند

 

 سرود        پُتک      آهنگر نيامد

 

 کسي خيشي نبُرد        از    ده      به      مزرع

 

 سگ ِ     گله به عوعو در نيامد.

 

  کسي پيدا نشد غم‌ناک و خوش‌حال

 

 که پا بر جاده‌ي خلوت گذارد

 

 کسي پيدا نشد در مقدم ِسال

 

 که شادان يا غمين آهي بر آرد.

 

 غروب ِروز ِاول ليک، تنها

 

 درين خلوتگه ِغوکان ِمفلوک

 

 به ياد ِآن حکايت‌ها که رفته‌ست

 

 ز عمق     برکه يک دَم ناله زد غوک...

 

بهار آمد، نبود اما حياتي

 

 درين ويران‌سراي محنت‌آور

 

 بهار آمد، دريغا از نشاطي

 

 که شمع افروزد     و     بگشايدش در!

 

 

 

                                       هواي تازه (1328) -  احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط علی  | 

گل خورشید وا می شد
شعاع مهر از خاور
نوید صبحدم میداد
شب تیره سفر می کرد
جهان ازخواب بر می خاست
و خورشید جهان افروز
شکوهش می شکست آنگه
 خموشی شبانگاه دژم رفتار
 و می آراست
 عروس صبح را زیبا
 و می پیراست
جهان را از سیاهیهای زشت اهرمن رخسار
زمین را بوسه زد لبهای مهر آسمان آرا
و برق شادمانیها
به هر بوم و بری رخشید
 جهان آن روز می خندید
 میان شعله های روشن خورشید
پیام فتح را با خود از آن ناورد
نسیم صبح می آورد
سمند خسته پای خاطراتم باز می گردید
 می دیدم در آن رویا و بیداری
 هنوز آرام
 کنار بستر من مام

مگر چشم خرد بگشاید و چشم سرم بندد
برایم داستان می گفت
 برایم داستان از روزگار باستان می گفت
سرکشی می فشانم من به یاد مادر ناکام
دریغی دارم از آن روزگاران- خوش- آغاز
سیه فرجام
هنوز اما
مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباری
 دریغا صبح هشیاری
 دریغا روز بیداری

                                          حمید مصدق ( درفش کاویان )

بد جوری هوای بچگی بسرم افتاده هر شب خواب قدیمها رو میبینم٬دیشب خواب

 می دیدم رفتم لواشی محلمون نون بگیرم٬بقال محلمون شده بود شاطر لواشی٬

چند تا لواش گرفتم نونش تموم شد دیگه نون نداشت٬یه خانم مسن با یه دختر بچه

 اومدن نون بگیرن یه قابلمه باهاشون بود بوی خوبی ازش میومد٬نونی روکه گرفته

 بودم بهش دادم و سوار دوچرخه شدم و رکاب زدم.

 نمیدونم اینا از سنگینی معده است یا از زیادی دلتنگی ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط علی  | 

اگر عمر دوباره داشتم

دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش ٬اگر عمر دوباره داشتم...٬ او را در جهان معروف كرد.


"البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است".
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط علی  | 

خواب آینه

نقش او در دل چه زیبا می نشست
 سنگدل آیینه ی ما را شکست 
 آینه صد پاره شد در پای دوست
 باز در هر پاره عکس روی اوست 
 آینه درعشق بازی صادق است 
 آینه یک دل نه ، صد دل عاشق است
 سال ها آیینه بی تصویر ماند
 آه کاین بی روشنایی دیر ماند
 مانده در کنج شبستان ناصبور
دیده ی بیدارش از دیدار٬ دور
 روزگارش چهره پوشید از غبار
 تا چه ماند از غبار روزگار
شامگاهان با شفق خون می گریست
 صبحدم بی مهر افزون می گریست
 از گذار سایه های ابر ودود
 فکر رقص شعله اش در می ربود
 ناگهان برقی زد آن چشم سیاه
آینه لرزید در دل زان نگاه
 گفت اینک وقت دیدارم رسید
 سرمه سای چشم بیدارم رسید
 آه ای آیینه این روز تو نیست
پشت این صبح دروغین تیرگی ست
ای غریب افتاده ی برگشته روز
 کار دارد با تو این هجران هنوز
اشک ها خواهد هنوز از دیده ریخت
 تارها از جان و دل خواهد گسیخت
دیده بر هم -نه کزین صبح نخست
 جز سیه رویی نخواهی باز جست
بخت دیداری ندارد آینه
 دیده بر هم می گذارد آینه
 خواب می بیند که سر زد آفتاب
 بازشد لبخند نیلوفر بر آب
 خوبرو آمد به آرایش نشست
روی خوب آرایش آیینه است
 چون گره بند شب از گیسو گشود
 موج ابریشم به دوش آمد فرود
 از بنا گوشش سحر بر می دمید
 صبح روی شانه اش می آرمید
 سینه اش آیینه دار مهر و ماه
 مانده در چاک گریبانش نگاه
 جنبش چالاک بازو بی شتاب
 پیچ و تاب رقص نیلوفر بر آب
 سرمه سای چشم مستش دست ناز
سرمه از چشمش سیاهی جسته باز
دست گلگون بر لب چون غنچه برد
غنچه را گل کرد و گل بر گل فشرد
آینه حیران ز روی فرخش
 سیب سرخ بوسه می چید از رخش
 آه ، ای آیینه جان آیینه جان
نیست از خواب تو خوش تر در جهان
 خواب خوش دیدی ، ولی آن زیب و فر
 می کند بیداریت را تلخ تر
 آخر از سیبی دلت خون می کنند
 زین بهشتت نیز بیرون می کنند
 مایه ی درد است بیداری مرد
 آه ازین بیداری پر داغ و درد
خفتگان را گر سبکباری خوش است
 شبروان را رنج بیداری خوش است
 گرچه بیداری همه حیف است و کاش
 ای دل دیدار جو بیدار باش
هم به بیداری توانی پی سپرد
 خفته هرگز ره به مقصودی نبرد
پر ز درد است آینه ، پیداست این
 چشم گریان می نهد بر آستین
هر طرف تا چشم می بیند شب است
 آسمان کور شب بی کوکب است
آینه می گرید از بخت سیاه
 گریه ی آیینه بی اشک است و آه
 در چنین شب های بی فریاد رس
 روز خوش در خواب باید دید و بس

                              ه . الف سایه ( هوشنگ ابتهاج )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط علی  | 

یکی بود یکی نبود ٬ یه مرغابی بود که هیچوقت آب ندیده بود اما احساس می کرد

که اگه آب باشه میتونه شناگر خوبی باشه٬ خلاصه شروع کرد به جستجوی آب ٬

هی گشت و گشت٬ پرسید و پرسید٬ تا اینکه یه روز یه صدای عجیب شنید٬ فکر کرد

غرش رعد و برقه٬ رفت تا صدا رو پیدا کنه ٬ صدا از پشت یک تپه کوچک می آمد٬ رفت

جلو ٬ وه ه ه ٬ آب بود ٬ رودخانه ای عظیم که با سرعت می خروشید و می رفت٬

مرغابی غرق شادی شد ٬ حالا می توانست تمام استعدادش را در شنا کردن بکار

ببندد و خودی نشان دهد٬  به آرزویش رسیده بود ٬ خودش را در اوج می دید٬

مبارزه استقامت شجاعت و پیروزی٬ مرغابی بی درنگ به آب زد و شروع کرد به شنا

کردن ٬ اما...اما٬ آه وای ٬ مرغابی نمی توانست درست شنا کند٬ موج آب اورا با خودش

اینو رو آنور می برد. چند دقیقه بعد رودخانه همچنان می خروشید و می رفت و در انتظار

مرغابی  دیگری بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط علی  | 

در كوچه سار شب

درين سراي بي كسي ٬كسی به در نمي زند
 به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
 يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي كند
 كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
گذر گهي ست پر ستم كه اندر او به غير غم
 يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
 دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
 كه خنجر غمت ازين خراب تر نمي زند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات ؟
برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند
 نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر كسي تبر نمي زند                    ( ه . الف . سایه)

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط علی  |