تبليغاتX
طنین صدای آشنا
اجتماعی - ادبی - فرهنگی - هنری - سیاسی
۳۷ مرتبه ٬ دقیقا ۳۷ مرتبه نوشتم وپاک کردم آخرش به این نتیجه رسیدم که امشب

شب من نیست٬خیلی چیزا ازذهنم میگذره اما نمیتونم بنویسمشان٬امشب آشفته

فکر می کنم نمیدونم چرا اما دل و دماغ درست و حسابی ندارم٬ آخرش به این نتیجه

رسید که سلامی بدم٬احوالی بپرسم و رفع زحمت کنم شاید یه چند ساعتی خواب

کمک کنه بهم. بخش آهنگ روز هم ندارم بی خیالش شدم امشب.

تا بعد ایام به کام.

 

  

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط علی  | 

چشمه ی کوچک

گشت یکی چشمه ز سنگی جدا
غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا
گه به دهان بر زده کف چون صدف
گاه چو تیری که رود بر هدف
گفت : درین معرکه یکتا منم
تاج سر گلبن و صحرا منم
 چون بدوم ، سبزه در آغوش من
 بوسه زند بر سر و بر دوش من
چون بگشایم ز سر مو ، شکن
 ماه ببیند رخ خود را به من
 قطرهء باران ، که در افتد به خاک
 زو بدمد بس گوهر تابناک
 در بر من ره چو به پایان برد
 از خجلی سر به گریبان برد
 ابر ، زمن حامل سرمایه شد
 باغ ،‌ز من صاحب پیرایه شد
 گل ، به همه رنگ و برازندگی
 می کند از پرتو من زندگی
در بن این پردهء نیلوفری
کیست کند با چو منی همسری ؟
زین نمط آن مست شده از غرور
 رفت و ز مبداء چو کمی گشت دور
 دید یکی بحر خروشنده ای
 سهمگنی ، نادره جوشنده ای
 نعره بر آورده ، فلک کرده کر
دیده سیه کرده ،‌شده ـ زهره در
 راست به مانند یکی زلزله
 داده تنش بر تن ساحل یله
 چشمه ی کوچک چو به آنجا رسید
 وان همه هنگامه ی دریا بدید
 خواست کزآن ورطه قدم درکشد
 خویشتن از حادثه برتر کشد
 لیک چنان خیره و خاموش ماند
 کز همه شیرین سخنی گوش ماند
خلق همان چشمه ی جوشنده اند
 بیهوده در خویش خروشنده اند
 یک دو سه حرفی به لب آموخته
 خاطر بس بی گنهان سوخته
لیک اگر پرده ز خود بردرند
 یک قدم از مقدم خود بگذرند
 در خم هر پردهء اسرار خویش
 نکته بسنجند فزون تر ز پیش
 چون که از این نیز فراتر شوند
 بی دل و بی قالب و بی سر شوند
 در نگرند این همه بیهوده بود
 معنی چندین دم فرسوده بود
 آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر
 و آنچه بکردند ز شر و ز خیر
 بود کم ار مدت آن یا مدید
 عارضه ای بود که شد ناپدید
 و آنچه به جا مانده بهای دل است
کان همه افسانهء بی حاصل است

                                                                  نیمایوشیج ( علی اسفندیاری )

          آهنگ روز  :     حبیب -  کویر باور           دانلود   

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط علی  | 

خبر :

مدير عامل شركت كنترل ترافيك شهرداري تهران گفت: براي نخستين بار دركشور

شهروندان تهراني مي‌توانندبامشاهده وضعيت لحظه‌اي ترافيك بزرگراه‌هاي پايتخت

در اينترنت، قبل از حركت‌ به سمت مقصد مورد نظر تعيين مسير كنند.

                                            www.tehrantraffic.com 

ساعت ۲۳:۳۰ شب : هوس کردم یه نگاهی به خیابونای تهران بندازم بنابراین

آدرس سایت رو وارد کردم و منتظر شدم.

ساعت ۲۳:۵۵ : هنوز سایت بالا نیومده ٬ از خیرش گذشتم.

حالا فرض کنید یکی از شهروندان محترم تهرانی قصد داره وضعیت ترافیک رو از

طریق اینترنت چک کنه وهمچنین فرض کنیم دسترسی به اینترنت خفن سرعت

هم داره٬ببینیم چی میشه:

۷:۲۵ صبح : کامپیوترش رو روشن میکنه و صبر میکنه تا بوت بشه.

۷:۳۰ صبح : کامپیوتر حاضر و آماده است و اینترنت هم استثنائا داره کار میکنه

هههوووورررااا ( صدای شخص مذکور از فرط خوشحالی وصل بودن اینترنت )

۷:۳۲ صبح : آدرس سایت مذکور را وارد میکنه

۸:۱۸ صبح :یه پیغام روصفحه میاد"سایت مورد نظز بنابرقوانین مسدود میباشد"

۸:۴۰ صبح : بعداز کلی جستجو یه فیلتر شکن پیدا میکنه و دوباره آدرس رو وارد

میکنه.

۹:۵۵ صبح : بالاخره صفحه اصلی بازمیشه و بعدازکلی شخم زدن بالاخره منطقه

مورد نظر رو پیدا میکنه.

۱۰:۲۵ صبح : یه پیغام دیگه میاد رو صفحه" دوربین مورد نظر شما خاموش است"

۱۰:۳۰ صبح : از خیر این کار میگذره ٬ زنگ میزنه به حسن دوستش که خونش طرف

همون آدرس مورد نظرش است و ازش وضعیت رو می پرسه.

۱۳:۴۵ ظهر : با خودش میگه " عجب فیلتر شکن توپی " و به جستجو  !!!!!!! در

اینترنت ادامه میده و از خیر کارش هم میگذره هرچی باشه از خیر این عکسها و

فیلمها نمیشه گذشت که.

            آهنگ روز :  زنده یاد خانم دلکش - یاد من کن           دانلود

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط علی  | 

حمید مصدق دفتری دارد بنام " درفش کاویان " با شعرهایی به غایت با معنی

و پر ملات٬ گفتم هر از گاهی بخشی از این دفتر را برای شما روی وبلاگ کپی

کنم٬ که شرح حالی است از من و از ما.

 

درآمد

 شبی آرام چون دریا ٬ بی جنبش
 سکون ساکت سنگین سرد شب
 مرا در قعر این گرداب بی پایان می گیرد
 دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
 من اما دیگر از هر خواب بیزارم
 حرامم باد خواب و راحت و شادی
 حرامم باد آسایش
 من امشب باز بیدارم
میان خواب و بیداری
 سمند خاطراتم پای می کوبد
به سوی روزگارکودکی
دوران شور و شادمانیها
 خوشا آن روزگار کامرانیها
 به چشمم نقش می بندد
زمانی دور همچون هالهء ابهام ناپیدا
در آن رویا
 به چشم خویش دیدم کودکی آسوده در بستر


 منم آن کودک آرام
تهی دل از غم ایام
ز مهر افکنده سایه بر سر من ٬مام
 

در  آن دوران ٬ 
نه دل پر کین
نه من غمگین
 نه شهر این گونه دشمنکام

 
دریغ از کودکی
 آن دوره آرامش و شادی
 دریغ از روزگار خوب آزادی
 سر آمد روزگار کودکی ٬ اینک دراین دوران دراین وادی
 نه دیگر مام
 نه شهر آرام
 دگر هر آشنا بیگانه شد با آشنای خویش
 و من بی مام ٬تنها مانده در دشواری ایام
تو اما مادر من مادرناکام
 دلت خرم روانت شاد
که من دست نیازی سوی کس هرگز نخواهم برد
 و جز روح تو این روح ز بند آزاد
مرادیگر پناهی نیست دیگر تکیه گاهی نیست
نبودم این چنین تنها

 و مادر در دل شبها 
 برایم داستان می گفت
 برایم داستان از روزگار باستان می گفت
 و من خاموش
سراپا گوش
 و با چشمان خواب آلود در پیکار
نگه بیدار و گوش جان بر آن گفتار
در آن شب مادر من داستان کاوه را می گفت
در آن شب داستان کاوه ٬ آن آهنگر آزاده را می گفت

                             حمید مصدق ( درفش کاویان )

                              

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط علی  | 

همین الآن فیلم زنده یاد ملاقلی پور ( میم مثل مادر) را دیدم

ملا قلی پور را خیلی سال پیش در ایران توی سینما دیدم فقط برای چند دقیقه

سلامی و علیکی و خداحافظ با یکی از دوستان دست اندر کار سینما رفته بودیم

سینما اونجا اتفاقی دیدمش با دوستم آشنا بود.

سالها میگذره امشب وقتی آخرین فیلمش را در این غربت دانلود کردم و دیدم دلم

گرفت ٬ یاد محسن افتادم رفیقم٬ تیم مقایل من بازی می کرد رفت سربازی بعدش

خط مقدم شیمیایی شد٬ آخرین باری که دیدمش سر میدون بود جلوی پاساژ گفت

کمکی بهش نمی کنن٬ دستم تنگ بود٬ یکی دو ماه بعد درست همونجا اعلامیه

 محسن روی دیوار بود٬ آدم مهمی نبود پس نباید هم .......   .

آقا مهدی باد ترکش خمپاره از کنار تستیکول چپش رد شده بود الآن کیا و بیایی داره

که نگو.

آقا رسول از کارت خوشم اومد٬ اما یادت بخیر یه کم دیر یادت افتاد که کیا چکاره بودن.

دیدم آقا رسول تو فیلمش میگه " بگذر ز من ای آشنا که از تو من دیگر گذشتم " دیدم

بابا خودیه٬ هم نماز شبش بموقع است هم CD عارفش ٬ دیدم از خودمونه مثل همه ما

دیدم دلش گرفته مثل من مثل ما٬ دیدم اونم یه جور دیگه فکر میکنه مثل من مثل ما.

دلم گرفت٬دلم تنگ شد برای عمو جلال( ۱۳۶۶) برای آقا محسن( ۳ یا ۴ سال بعد از جنگ)

برای آقا مهدی٬برای امیر پسر همسایه ٬برای خودمون٬برای غیر خودی٬ برای ایران ٬

برای مادرم.

آقا رسول خدا بیامرزتت

انا لله و انا الیه راجعون

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط علی  | 

سلام

دوباره سروکله این حقیر پیدا شد.

یکی نیست بگه بابا وقت خوابه خیلیها خوابیدن خوب تو هم بخواب٬ اما خوب ٬خوابم

نمیاد خیلی وقته خوابم نمیاد از جماعت خواب آلوده هم خوشم نمیاد هرچند خواب بر

هر درد بی درمان دواست ( شایدم نیست ) گفنم خواب یاد خوابی که دیدم افتادم

 خواب می دیدم عروسی دعوت دارم توی یه خونه قدیمی ٬ خونه برام آشنا بود اما

 نمیتونستم تشخیصش بدم ٬ داشتم کفش مهمونها رو جفت می کردم تا رسید وقت

شام به من گفتن غذا بدم منم شروع کردم نون سنگک تیکه کردن و با کاسه آبگوشت

 دست خلق الله دادن وقتی بیدار شدم فکر می کردم آخه مگه تو عروسی آبگوشت

میدن ؟؟؟ خوب چرا می خندین  خوابه دیگه نمیشه ندیدش که .

حالا تو این هیر و ویر خواب دیدن و از خواب پریدن وخواب کردن و بخواب زدن و خواب نما

 شدن و خواب بخواب رفتن دلم هوس سنگک شاطر امان (خدا رحمتش کنه شاطرمحل

 بود) کرده بود که وقتی برق میرفت هیزم میانداخت تو تنور و نون سنگک هیزمی میداد

دست مشتریها.

خمیرگیرش (نور اهورایی نثار روحش ) اصلا اهل خواب نبود ٬ کله سحر میومد نونوایی را

باز می کرد خمیر میگرفت وسفره صبح اهل محل رو با گرمی نون سنگک گرم میکرد.

حالا تو فکر کن گرمی سنگک تو دستات با حرارت کاسه حلیمی که از کبابی عابدینی

خریدی جمع بشه٬شوق ریختن روغن داغ ودارچین و شکر هم اضافه کن بعدببین خدا

 وکیلی خواب بهتره یا حلیم صبحونه با سنگک داغ و تازه؟؟ آی خونه دار و بچه دار خواب

 رو ولش کاسه رو وردار و بیار.

این آخر هم یه تیکه شعر کوچولو هست با به دنیا معنی میذارم بلکه ازش خوشتون بیاد

 

                                      بر درخت زنده بی برگی چه باک
 
                                                  وای بر احوال برگ بی درخت

 راستی تا یادم نرفته دوشنبه سالروز درگذشت مرد بزرگ تاریخ معاصر ایران و آزاد مرد

خاک پاک ایران "دکتر محمد مصدق"بود روحش شاد و راهش پر رهروباد که نه یک مرد

 بلکه یک اسطوره بود. یادش تا ابد بر تارک تاریخ این مرز و بوم خواهد درخشید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط علی  | 

 

درون توست اگر خلوتی و انجمنی است

برون زخویش کجا می روی جهان خالی است

                                                           بیدل دهلوی

در افسانه های کهن هندوستان آمده است که در روزگاران دور همه آدمیان خلق و خو و سرشتی خداگونه داشتند ، ولی از امکانات و تواناییهای خود خوب استفاده نکردند و کار به جایی رسید که برهما خدای خدایان تصمیم گرفت قدرت خدایی را از آنان باز گیرد و آن را در جایی پنهان کند که دست آنها از آن کوتاه باشد.

بدین منظور او در جستجوی مکانی برآمد که مخفی گاه مطمئن و دور از دسترس آدمیان باشد.

زمانی که برهما با دیگر خدایان مشورت نمود ، آنها پیشنهاد کردند: بهتر است قدرت بیکران انسانها را در اعماق خاک پنهان کنیم.

برهما گفت: آنجا جای مناسبی نیست زیرا آنها ژرفای خاک را خواهند کاوید و دوباره به آن دست پیدا خواهند کرد.

پس خدایان گفتند: بهتر است نیروی یزدانی را به اعماق اقیانوسها منتقل کنیم تا از دسترس آنها دور باشد.

برهما گفت : آنجا نیز مناسب نیست زیرا دیر یا زود انسان به عمق دریاها و اقیانوسها رخنه خواهد کرد و گمشده خود را خواهد یافت و آن را به روی آب خواهد آورد.

آنگاه خدایان کوچک با یکدیگر انجمن کردند و گفتند: ما نمی دانیم این نیروی عظیم را کجا باید پنهان کنیم، به نظر می رسد که در آب و خاک جایی پیدا نمی شود که آدمی نتواند به آن دست یابد.

در این هنگام برهما گفت: ما نیروی یزدانی آدمی را در اعماق وجود خود او پنهان می کنیم ، آنجا بهترین محل برای پنهان کردن این گنج گرانبهاست و یگانه جایی است که آدمی هرگز به فکر جستجو و یافتن آن برنخواهد آمد.

در ادامه افسانه هندی چنین آمده است:

از آن به بعد آدمی سراسر جهان را پیموده است، همه جا را جستجو کرده است، بلندیها را درنوردیده است، به اعماق دریاها فرو رفته است، به دورترین نقاط خاک نفوذ کرده است تا چیزی بدست آورد که در ژرفای وجود خود او پنهان شده است!

                                         نقل از وبلاگ جغد (http://owl.blogsky.com)
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 2:50 قبل از ظهر  توسط علی  | 

بدون شرح

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط علی  | 

چند روز پیش یاد داستان کوتاهی بنام " مردی که سایه اش را فروخت " افتادم.

اسم نویسنده آلمانی داستان یادم نیست اما موضوع آن راجع به مردی است که برای

رسیدن به آرزوهایش سایه اش را به شیطان می فروشد به خیال اینکه سایه آدمها

چیز چندان مهمی نیست اما با گذشت زمان متوجه می شود که مردم به دنبال

سایه اش می گردند و او را موجودی عجیب و شیطانی می بینند غرض اینکه خیلی

چیزها در زندگی وجود دارندکه بنظر بی اهمیت می آیند اما وقتی از دستشان

 می دهیم متوجه اهمیت آنها می شویم پس قدر هر چیزی را قبل از آنکه افسوس از

 دست دادنشان را بخوریم ٬ بدانیم.

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط علی  |