تبليغاتX
طنین صدای آشنا
اجتماعی - ادبی - فرهنگی - هنری - سیاسی
ماگاشا گفت  :  حتی مقامات هم می دونن ، میدونین شهردار - فوسا

 در اخرین سخنرانیش در میدون چی گفت ؟ گفت :نمی گیم که شکوه

 و شکایت نکنین . اما تو خانواده تون بکنین نه در جمع .

                           ***************************

گراشا گفت : اگه به من باشه ، تموم قوانین رو لغو می کنم . بدبختی از

 قوانینه .

 
 شاتاپ گفت :اگه به من باشه ، به جای قوانین لغو شده ، فقط یه چیزی

 می ذارم.حرفمو باور کنین.برای این که دیگه کسی شکوه وشکایت نکنه

 ، همین یه قانون کافیه : هر ایتالیایی حق داره از اینجا بره .

                                   نقل از " نان و شراب " اثر اینیاتزیو سیلونه

                                  ***************************

اخبار رو که می خونم و عکسها و تفصیلات رو که میبینم سردرد میگیرم

حوصله نوشتنم ندارم٬اصلاحوصله هیچی رو ندارم ٬خدا به همه ما رحم

کنه.

                ---------------------------------------------------------

                   آهنگ روز : لب دریا - خواننده: داریوش        دانلود 

               ----------------------------------------------------------

توضیح : لطفا تا پایان دانلود پنجره اصلی را نبندید در غیر اینصورت عمل

دانلود متوقف خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط علی  | 

بر خلاف گذشته امروز سحر خیز شدم٬ ۷:۳۰ که شد دوش هم گرفته بودم

رفتم سراغ صبحونه و بعد از پر کردن چاله چوله های شکمم ساعت ۹ زدم

بیرون٬حالا درد چه کنم گرفته بودم٬سابقه نداشت روز یکشنبه این ساعت

برم بیرون٬خلاصه به روش قدیمی شیریاخط متوصل شدم هرچندسکه های

اینجاشیرنداره(جل الخالق آخه همه جا یه مجسمه شیرچاشنی ساختمون

میکنن) به هر حال شیر اومد  راه افتادم سمت Westminister ٬قدمی زدم

و قهوه ای انداختم بالا و رفتم سمت St. Jame's Park  ٬ایول ایندفعه به موقع

رسیدم٬گارد مخصوص کاخ تازه داشت میومد بیرون که رژه بره.

خلاصه زمان گذشت امایه چیز جالب توراه برگشت اتفاق افتاد٬داشتم برمیگشتم

از ایستگاه متروداشتم میومدم بیرون یه بابایی داشت آهنگ پلنگ صورتی رو

با ساکسوفون تو ایستگاه میزد کلی حال کردم یاد خاطرات بچه گی و کارتون

پلنگ صورتی افتادم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط علی  | 

سلام

۱-یه خانومی اصرارعجیبی داره که از یه در بسته وارد کافه بشه به هر حال

کوبیدن به در بسته جز مصرف انرژی بی رویه ( که خیلی کار بدیه )حاصل

دیگه ای نداره.هرچند خیلی وقته که ما داریم به درهای بسته میکوبیم فقط فرق

ما با او خانم اینه که ایشون بالاخره در اصلی روکه بازهم بود پیدا کرد و وارد

شد و چیزی رو که می خواست بدست آورد اما من وتو وما به هردری میکوبیم

بسته است یعنی انگاراصلا دری نیست ماکت دره اما نمیدونم چرایه عده تونستن

درو باز کنن و برن تو چون اون تو نشستن و البته مثل من که یواشکی داشتم به

اون خانم میخندیدم اونا هم دارن به ما میخندن.

 

پی نوشت ۱: کیه کیه در میزنه من دلم میلرزه

 

پی نوشت ۲ : -در به -در، -در ، -ده بر یک

 

۲- بدترین روزدنیا شنبه است،میگی چراعرض میکنم خدمتتون،ببین،اگه توایرانی

یا این ممالکی که پنجشنبه  و جمعه تعطیلن که هییچچچچ ، شنبه روزاول هفته بعد از

تعطیلی سر کا رفتن ازعذاب دوزخ دست کمی نداره،اگرهم تواین ممالک کافرپرور

هستی که دیگه واویلا دردت میگیره که حالاروز تعطیل رو چه غلطی بکنم که هم

حالشششششو ببرم هم تق جیبم در نیاد،اینه که میگم شنبه روزخوبی نیست به خاطر

 همینجور چیزاس دیگه.

 

پی نوشت ۱ : شنبه از ابر سیاه خون میچکه

 

۳- یه ضرب المثل هست که میگه " دوست آن است که گیرد دست دوست…الخ "

فلذادرراستای تکریم سال انسجام ملی وهمچنین همراهی با پدیده "بیایید شادیهایمان

را یه کم تقسیم کنیم" لذاخیلی دوستانه و با زبان خوش و بدون استفاده از نیروهای

کم فشار و پر فشار اعم از خارجی یا داخلی از کلیه دوستانی که  نشانی از درایور

"Creative ZEN Vision:M "برای ویندوزویستا دارند درخواست مؤکد

می گردد در اسرع وقت نسبت به اعلام آن به اینجانب اقدام نمایند درغیراینصورت

 بعنوان مفسدین تکنولوژیکی به جامعه معرفی واسمشان در روزنامه های، ببخشید

 دروبلاگهای فیلتر نشده اعلام میگردد.

 

پی نوشت : ندارد 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط علی  | 

نمیدونم چی شد که یه دفعه یاد نیکوس کازانتزاکیس و کتاب " گزارش به

خاک یونان " افتادم بخاطر همین عنوان این پست را گذاشتم " گزارش به

خاک وطن"٬ Anyway  ساعت ۵:۱۵ دقیقه صبح ٬بیخوابی بد جوری عذاب

آور شده٬ولی تحملش میکنم٬ یه چیز جالب دیدم امروز که تا حالا بهش

توجه نکرده بودم٬سر خیابون وقتی می پیچم که بیام خونه درست سر نبش

خیابون یه خونه هست که دارن تعمیرش میکنن٬امشب دقت کردم دیدم همه

چراغاش روشنه ولی بقیه خونه ها که توشون آدم زندگی میکنه چراغاشون

خاموشه٬تازه فهمیدم این انگلیسیها چقدر اقتصادی فکر میکنن البته یه کم

هم انحراف در بعضی اندامشان  مشاهده میگردد.

باید یه فکر اساسی هم برای تلویزیون بکنم ماهواره ندارم( آخه بسیج و نیروی

انتظامی اینجاخیلی قوی عمل میکنه ) دلم لک زده برای " تو مثه قند و نباتی"

هوس برنامه های در پیتی تلویزیون شبانگاهان(شبخیز) و میرزاقاسمی رو کردم

هیچ خاصیتی نداشته باشند آدم رو به حرکت موزون که وامیدارند(  زبانم لال

منظورم ترقص و اینا نبود که) به هر حال امیدوارم این کارم زودتر تموم بشه و به

آغوش پر مهر وطن یه سری بزنم(توضیح اینکه درراستای مبارزه باتهاجم فرهنگی

و بد حجابی تمام لباسهای آستین کوتاه خود را معدوم یا تبدیل به دم کنی کردم

تا ملت فکر نکنن ما در این بلاد کفر از قافله عقبیم٬کلیه شلوارکها را هم به

 دیسکوی سر خیابون هبه کردیم تا ازش در راستایی که صلاح بدونن استفاده

کنن).

حالا برم یه دوش بگیرم یه چایی دم کنم یه صبحونه ردیف کنم بعدش ............

خوب معلومه دیگه ٬باید بخوابم. بی زحمت ساعت ۱۱ منو بیدار کنین باید برم

یه جا کار دارم.

اینم یه لینک قشنگ که فکر نکنین ما بیکاریم و تو اینترنت همینطور بیخودی

چرخ صد من یه غاز می زنیم.

                                                      ببینید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 5:25 قبل از ظهر  توسط علی  | 

سلام

بدون مقدمه برم سر اصل مطلب اونم اینه که من روی لپ تاپم windows vista

دارم یه دستگاه MP3 player هم مدل Creative ZEN version:M دارم هر جا

میگردم درایوری که بتونم این لا مصبو به لپ تاپم وصل کنم پیدا نکردم اگر کسی

درایورش رو داره یا میدونه از کجا میتونم گیر بیارم صواب داره کمکم کنه بخدا راه

دوری نمیره ٬ هم اکنون محتاج یاری سبز شما هستم٬بیایید درایورهایمان  را

تقسیم کنیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط علی  | 

ساعت ۱۱ بود رسیدم خونه٬بر چشم بد لعنتی فرستادم و با خودم گفتم

یکی دو ساعت با اینترنت ور میرم بعدشم میخوابم از قضا ساعت نزدیک ۲

صبح بود که اینترنت قطع شد منم ازخدا خواسته LapTop روخاموش کردم

ولی از اونجا که کرم از خود درخته یا نمیدونم درخت کرم میده یا یه همچین

چیزی رفتم سراغ این MP3 Player لعنتی گفتم یکم موزیک گوش کنم٬آخه

تازه کشف کرده بودم که یه چیزایی روش دارم که تا حالا نشنیدم ٬ خلاصه

یه کم ( ۱ ساعت و نیم ) این ۶۰۰۰ تا موسیقی را  شخم زدم اما بخدا

نمیدونم چی شد که یه لحظه بسرم زد این Connection لعنتی را امتحان

کنم٬ آقا چشمت روز بد نبینه٬خدا کم سرت نیاره٬ روشن کردن LapTop

 هماناوشوق اتصال مجدد به پاتیل بی سر و ته اینترنت همانا و تاهمین الآن

 که ساعت ۵:۱۵ دقیقه صبح است بیدار بودن همانا  ٬ اینه که دیگه قید

 خواب رو زدم٬گوش شیطان کورمثل اینکه امروز خدا بخواد هوا آفتابیه

هرچند از این انگلیسی جماعت هیچ بعید نیست که تا یک ساعت دیگه

این خانم هواییه (منظورم هواشناسه است کج خیال) سر و کلش تو تلویزیون

پیدا بشه و هوا رو ابری و بارانی و سرد و ...ی ( ) اعلام کنه و بزاره تو کاسه

ما٬ اونوقت پاک پی پی کنه تو روز ما.بخاطر همین گفتم تلویزیون روشن نکنم که

اصلا این خانمه نتونه اخبار هوایی بگه اونوقت هوا خوب بمونه و اون خانمه بمونه

تو خماری.آخه ما بایدازهر وسیله ای برای ضربه زدن به این پیر استعمار استفاده

کنیم.

 

پی نوشت ۱: نظرم روپس میگیرم٬میرم صبحونه میخورم بعدمیخوابم تا ساعت

۱۱ ٬ خوب چیه استراتژیکم عوض شد٬ مگه تا حالا تغییر استراتژیک ندیدین.

 

پی نوشت ۲: دوستان لطفا تا قبل از ساعت ۱۱ بوقت گرینیچ به هیچ عنوان منو

Online صدا نکنین از فرستادن هرگونه Buzz ودلنگ دولونگ واین قرطی بازیا

هم خودداری کنید چون صدای بلند گو را بستم .    

پی نوشت ۳ :     

 

                                                                                   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 5:20 قبل از ظهر  توسط علی  | 

فکر کن وسط خیابون تو سرما گلاب بروتون آدم تنگش بگیره هزار جور

خواهش و التماس ومقاومت منفی ومثبت از خودت نشون بدی کلی

بدو بدو بکنی وبه اولین تاکسی یا ایستگاه متروکه رسیدی بپری توش

بازم توی مترو کلی به ضرب رقص پا و سوت زدن و نگاه کردن آگهیهای

روی در و دیوار سعی کنی خودت رو بزنی کوچه علی چپ ٬ خلاصه با

 هزار مصیبت خودت رو برسونی خونه و بپری استراحتگاه امادریغ ازیک

ذره نشانه ازاونهمه فشاروعصیان نا خواسته که باعث اختلال اساسی

در روندزندگیت شده بود٬حالا چرا اینو گفتم خواستم بگم حکایت ماهم

شده همین کلی تو راه به مغز و فکر غربزده و غیر متعهد خودمون فشار

وارد میکنیم و فکر میکنیم و سوژه بی بدیل از سلولهای خاکستریمون

میتراوانیم اما آقا همچین که میرسیم بنده منزل انگار که نه انگار.

حالا اینه که آرزو کردیم که دستگاهی بسازیم که در جا بتونه هرچی تو

فکر آدم هست درجا بدون غلط املایی بازبان فارسی-د-دری سلیس و

خوش آهنگ با حذف خودخواسته قسمتهای خط قرمزروی یه لوح فشرده

قفل دار کپی کنه تا بتونیم ملت منتظر رو بیشتر از این سرکار نذاریم.

تا بعد انتظارتان مأجور

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط علی  | 

یکشنبه ٬ باران مفصل ٬ لاجرم خونه نشینی تا اینکه گرسنگی امان برید

و زدم بیرون ٬ تا نزدیک هاید پارک پیاده رفتم و برگشتم خداییش راه زیادی

است٬بعد از مدتها دوباره این دستگاه پخش صوت(MP3 Player)را گذاشتم

گوشم تموم راه گوش کردم تا رسیدم رستوران جاتون خالی یه چلو برگ با

ماست خیار وسبزی و دوغ پشت بندش ۲ تا چایی دبش دونبش ویه سیگار

الآن هم زنده یاد دلکش داره تو گوشم میخونه:

                 امید جانم ز سفر باز آمد          چه کرده حالم ز سفر باز آمد

                    عزیز آن که بی خبر                  به ناگهان رود سفر

                  چو ندارد دیگر دلبندی              به لبش ننشیند لبخندی

                             ......................

یه زمانی خیلی سال پیش مونس شبهای امتحان مخصوصا سال آخر دبیرستان

من همین آوازها و تصنیفها بود یعنی راستش موزیک زیادی گیرمون نمیومد ناچار

بودیم اینارو گوش کنیم البته گاه گداری هم Pink Floyd وBee Gees یا Phill Coliens 

به پستمون میخورد اما بیشتر اوقات شبها با همین دلکش و مرضیه و بنان و

شجریان سر میکردیم٬بزرگتر که شدم دق دلی درآوردم و زدم تو خط خارجی و در

پیتی لوس آنجلسی و از اینجور چیزها اما خداییش بعد از یه مدت دیدم بابا دود از

 کنده بلند میشه٬الآن هم که دیگه کلهم اجمعین زدم تو نخ همون قدیمیای خودمون.

یادش بخیر چه صفایی داشت واکمن Unicef و نوار Rack سبز رنگ ۶۰ دقیقه و بهار٬

تو دبیرستانی که مثل باغ بودوگوشه حیاطش یه درخت گردوی چندده ساله داشت.

تا اونجا که میدونم از اون دبیرستان چیز زیادی نمونده٬فقط یه عده فسیل مثل من و

یه مشت عکس و خاطره که اکثرش هم دور و بر این دنیای خاکی پراکنده شده.

تا بعد عزت زیاد

  

                                

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط علی  | 

در پست قبلی دوستی با نام " غروب " این وبلاگ رو قابل دونسته و

یادداشتی گذاشته و در آخر گفته " امیدوارم از اینکه اینجا سر میزنم

 ناراحت نشید! " ٬ غروب عزیز امیدورام این پست رو هم بخونی٬

دوست من٬اصلا هدف از نوشتن اینه که شما و دوستای دیگه بیایید

بخونید٬نظر بدید٬انتقاد کنید٬البته بیشتر حال میده اگه تعریف کنید

بعدش با هم دوست بشیم و از هم یاد بگیریم٬ یاد بگیریم که دیگران و

عقایدشان را تحمل کنیم٬یاد بگیریم نقد کردن و نقد شدن را٬از خاطرات

هم بدانیم٬از آرزوها٬امیدها٬رنجهاوعشقها و خلاصه از یکدیگرباخبرباشیم

شاید روزی بدرد هم بخوریم٬پس دوست من"غروب" عزیز هر چقدر دوست

داری به من سر بزن و هرچه دل تنگت خواست بگو.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 4:7 قبل از ظهر  توسط علی  | 

گل خورشید وا می شد
شعاع مهر از خاور
نوید صبحدم میداد
شب تیره سفر می کرد
جهان ازخواب بر می خاست
و خورشید جهان افروز
شکوهش می شکست آنگه
 خموشی شبانگاه دژم رفتار
 و می آراست
 عروس صبح را زیبا
 و می پیراست
جهان را از سیاهیهای زشت اهرمن رخسار
زمین را بوسه زد لبهای مهر آسمان آرا
و برق شادمانیها
به هر بوم و بری رخشید
 جهان آن روز می خندید
 میان شعله های روشن خورشید
پیام فتح را با خود از آن ناورد
نسیم صبح می آورد
سمند خسته پای خاطراتم باز می گردید
 می دیدم در آن رویا و بیداری
 هنوز آرام
 کنار بستر من مام

مگر چشم خرد بگشاید و چشم سرم بندد
برایم داستان می گفت
 برایم داستان از روزگار باستان می گفت
سرکشی می فشانم من به یاد مادر ناکام
دریغی دارم از آن روزگاران- خوش- آغاز
سیه فرجام
هنوز اما
مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباری
 دریغا صبح هشیاری
 دریغا روز بیداری

                                          حمید مصدق ( درفش کاویان )

بد جوری هوای بچگی بسرم افتاده هر شب خواب قدیمها رو میبینم٬دیشب خواب

 می دیدم رفتم لواشی محلمون نون بگیرم٬بقال محلمون شده بود شاطر لواشی٬

چند تا لواش گرفتم نونش تموم شد دیگه نون نداشت٬یه خانم مسن با یه دختر بچه

 اومدن نون بگیرن یه قابلمه باهاشون بود بوی خوبی ازش میومد٬نونی روکه گرفته

 بودم بهش دادم و سوار دوچرخه شدم و رکاب زدم.

 نمیدونم اینا از سنگینی معده است یا از زیادی دلتنگی ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط علی  | 

یک کمیک استریپ با حال دیدم توی وبلاگ " لگو ماهی " گفتم شما هم ببینید

با حال است٬ واقعا نقل " قری " است ازبعضی دوستان اینور آبی

                                                                           ببینید

                                

+ نوشته شده در  جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 5:47 قبل از ظهر  توسط علی  | 

یادم میاد زمانی که محصل بودم روزهای امتحان صبح زود بیدارمیشدم و بقیه

مطالبی را که نخونده بودم میخوندم٬ چرا که از سر بازیگوشی و تنبلی هیچوقت

به موقع درسم رو نمیخوندم و همیشه دقیقه نود کار میکردم.

آن شب هم از مادرم خواستم من را ساعت ۵ بیدار کند تا بقیه درسم را بخوانم٬

یادم نیست چه درسی بود٬به هر حال شبش زدم تو جاده خواب یکدفعه دیدم یکی

تکانم میدهد که " علی بیدار شو ساعت پنج و پنج دقیقه است درست مونده٬

یکدفعه از جا پریدم دیدم مادرم است پرسیدم ساعت چند است ؟ گفت پنج و پنج

دقیقه٬ با حالت طلبکارانه گفتم : مگر من نگفتم ساعت ۵ من را بیدار کن؟ الآن

دیگه فایده نداره درس بخونم وقت از دست رفت و دوباره رفتم زیر پتو.

الآن که یکدفعه از خواب بیدار شدم دیدم ساعت نزدیک ۵ است یاد آنروز افتادم

فقط نه درسی در کار است و نه مادرم بالای سرم٬ تا دلت بخواد وقت اضافه دارم

که بخوابم اما دیگه خوابم نمیاد ٬ حیف شد ٬ آن موقع که وقت بیداری است میخوابیم

و وقتی باید بخوابیم برعکس بیداریم.

به هر حال امروز هم مثل دیروز هوا ابری است٬داره نم نم بارون میاد٬منتظرم

ساعت ۸ بشه برم صبحانه ای ردیف کنم بعدش هم برم دنبال کارم٬کاش مثل قدیم

روز امتحان بود و الآن مجبور بودم بشینم درس بخونم٬هر چند الآن دیگه هر روز

روز امتحان است٬ خدا کنه قبول بشم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 4:55 قبل از ظهر  توسط علی  | 

بهار سال ۱۳۶۳ مسایقه داشتیم با تیم حریف آخرای بازی بود یک امتیاز

جلوبودیم اگرحفظش میکردیم اول میشدیم آقا پرویزوسط زمین صاحب توپ

شد ۳ یا ۴ ثانیه مونده بود بازی تموم بشه آقا پرویز بلند شد که شوت بزنه

منم خواستم دفاع کنم نمیدونم چرا ولی داور خطای منو اعلام کرد و ۲ تا

پرتاب آزاد نصیب آقا پرویز شد اونم نامردی نکرد و هر دوتاش رو گل کرد اینطوری

شد که ما باختیم ٬ حالم گرفته بود از سالن اومدم بیرون نم نم بارون میومد

چشمم گوشه میدون افتاد به یک سیگار فروش هوس کردم یه سیگار بکشم

۲ تا سیگار آزادی خریدم با یه کبریت و رفتم سمت تاریک خیابون یکیش رو آتیش

کردم و شروع کردم کشیدن ٬ الآن ۲۳ سال از اون موقع میگذره ٬ داره بارون میاد

رفتم بیرون یه ساندویچ مکدونالد خوردم سیگارم تموم شده بود یه بسته سیگار

گرفتم و یکیش رو روشن کردم و از سمت خلوت خیابون راه افتادم سمت خونه.

با خودم فکر کردم عجیب دنیا گرد است٬ تنهایی وبارون و باختن وخیابون خلوت 

و سیگاری در دست٬فقط بجای آزادی٬ مارلبورو گرفتم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط علی  | 

حمید مصدق دفتری دارد بنام " درفش کاویان " با شعرهایی به غایت با معنی

و پر ملات٬ گفتم هر از گاهی بخشی از این دفتر را برای شما روی وبلاگ کپی

کنم٬ که شرح حالی است از من و از ما.

 

درآمد

 شبی آرام چون دریا ٬ بی جنبش
 سکون ساکت سنگین سرد شب
 مرا در قعر این گرداب بی پایان می گیرد
 دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
 من اما دیگر از هر خواب بیزارم
 حرامم باد خواب و راحت و شادی
 حرامم باد آسایش
 من امشب باز بیدارم
میان خواب و بیداری
 سمند خاطراتم پای می کوبد
به سوی روزگارکودکی
دوران شور و شادمانیها
 خوشا آن روزگار کامرانیها
 به چشمم نقش می بندد
زمانی دور همچون هالهء ابهام ناپیدا
در آن رویا
 به چشم خویش دیدم کودکی آسوده در بستر


 منم آن کودک آرام
تهی دل از غم ایام
ز مهر افکنده سایه بر سر من ٬مام
 

در  آن دوران ٬ 
نه دل پر کین
نه من غمگین
 نه شهر این گونه دشمنکام

 
دریغ از کودکی
 آن دوره آرامش و شادی
 دریغ از روزگار خوب آزادی
 سر آمد روزگار کودکی ٬ اینک دراین دوران دراین وادی
 نه دیگر مام
 نه شهر آرام
 دگر هر آشنا بیگانه شد با آشنای خویش
 و من بی مام ٬تنها مانده در دشواری ایام
تو اما مادر من مادرناکام
 دلت خرم روانت شاد
که من دست نیازی سوی کس هرگز نخواهم برد
 و جز روح تو این روح ز بند آزاد
مرادیگر پناهی نیست دیگر تکیه گاهی نیست
نبودم این چنین تنها

 و مادر در دل شبها 
 برایم داستان می گفت
 برایم داستان از روزگار باستان می گفت
 و من خاموش
سراپا گوش
 و با چشمان خواب آلود در پیکار
نگه بیدار و گوش جان بر آن گفتار
در آن شب مادر من داستان کاوه را می گفت
در آن شب داستان کاوه ٬ آن آهنگر آزاده را می گفت

                             حمید مصدق ( درفش کاویان )

                              

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط علی  | 

 ارمغان شب

زندگی چون جمله هایی بود بی پایان
سربهای داغ
 نقطه ای در انتهای سطرهایی مختصر بودند
قلبها با قلبها نا آشنایی داشت
 دستها با دستها
بیگانه تر بودند
در شب طولانی سنگین
 کورمالان گرچه یاران در سفر بودند
سخت از هم بی خبر بودند
 از دورویی های بی پروا
وز نگاه سرد گستاخانهء بی شرم این و آن
 آن و این در ‌آتش عصیان و خشمی شعله ور بودند
نه امیدی بود
 نه نویدی بود
 نه به سر شوری
نه در دل اشتیاقی بود
 و لبان رازداران
 در خطر بودند
 دلهره
 اندوه
 نشئهء مرفین ذلت بار
 وفساد و شهوت تند جوانی
 جلوه گر بودند
در شبی اینگونه جانفرسا
در شبی این گونه ذلت بار
 مردم آزاده بیدار
چشم بر راه سحر بودند

                                             حمید مصدق (  سالهای صبوری )

+ نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 3:0 قبل از ظهر  توسط علی  | 

امروز که اصلا کاری نداشتم ٬ هزار و شونصد بار این بلاگفا رو باز کردم که

چیزی بنویسم آخرش نشد که نشد به هر حال تصمیم گرفتم برم بیرون یه

گردشی بکنم بعدش هم یه شام مفصل توی یه رستوران ایرانی بعدشم

نمیدونم شاید قدم یزنم یا برم یه جایی موزیکی گوش کنم اصلا حالم گرفته

شد نتونستم برم کنسرت آقای شجریان میگن خیلی عالی بوده به هر حال

از دست رفت شاید فرصت بعدی خبر کنسرت رو هم میتونید تو سایتBBC 

بخوانید.

تا بعد بدرود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط علی  | 

خدا را شکرکه بالاخره مسئولین محترم به ریشه اصلی تمام مشکلات واختلافات

پی بردند وبااجرای طرح حجاب سازی (مبارزه با بد حجابی) اقدام به حل مشکلات

جوانان ٬در خصوص بیکاری و ازدواج و کاریابی و سرخوردگی اجتماعی و انحراف

فرهنگی و همچنین رفع تنگناهای معیشتی معلمان و بازنشستگان و رفع مشکل

کارگران با کارفرمایان٬ کرده اند.

امیدوارم که قیمت نفت بشه بشکه ای ۲۰۰ دلار تا درآمد ارزی ما بره خیلی بالا و

به تولید کنندگان و وارد کنندگان پارچه وام بدون بهره بدهند و یا سوبسید دولتی که

قیمت پارچه در ایران بشه متری ۱ تومان و قدرت خرید مردم بره بالا تا مردم بتوانند

پارچه به اندازه کافی برای مانتو و روسری بخرند و دیگر مسئله روسری کوچک و

مانتوی کوتاه در ممالک محروسه وجود نداشته باشد. 

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط علی  | 

این روزها حال و حوصله درست و حسابی ندارم نوشتنم نمیاد
تنهایی بد دردیه آقا ببببببببببد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 5:56 قبل از ظهر  توسط علی  | 

ایام ماضی٬که طبیب باشی جهت عرض ادب و پرسش احوال به خدمت میرسید

از باب خالی نبودن عریضه و هم از سر لطف امر میکردیم خروسی٬جوجه مرغی٬

تخم مرغی چیزی حواله راهش کنند که دست خالی نرفته باشد و هم اجرتی به

کف آورده باشد٬ حالیه در این مملکت غربت تا نقد کف دست طبیب نگذاری نگاهت

هم نمیکنند چه رسد به طبابت.

علی ایهاالحال ٬ حالمان خوب شد و چشم دشمنانمان کور.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط علی  |