( البته این آخری چیز جدیدی نیست ).
به هر حال ملت مشتاق باید همینطور مشتاق بمونن تاحالم بهتر بشه وبنویسم
پس اشتیاقتان پایدار تا پست بعدی
اگر عمر دوباره داشتم
دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش ٬اگر عمر دوباره داشتم...٬ او را در جهان معروف كرد.
"البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است".
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم
مسوولان آمار کشور اعلام کردند در حالی که جمعيت کشور هفتاد ميليون نفر است، ما ۷۷ ميليون شناسنامه داريم، و اين هفت ميليون شناسنامه اضافی است.
آقای مسوول ثبت احوال تهران اينجانب محمود صفرزاده، متولد ۲۲ فروردين ۱۲۹۸ و متوفی به سال ۱۳۷۱ فرزند صفرعلی، به مدت قريب به پانزده سال بوده که دستم از دنيا کوتاه و به دليل يک فقره سکته در يک بيمارستان در جنوب تهران فوت شدم و اکنون در قطعه ۲۲ بهشت زهرا دفن بوده و در اينجا مشغول مردگانی هستم. اولاً برای شما توضيح بدهم که اينجانب به حکم اينکه «هرکه را اسرار حق آموختند، قفل کردند و دهانش دوختند» چون نمی توانم از احوال اين عالم خبری به شما بدهم، فقط در همان حدی که مشکلات برای من وارد شده، شکايت نموده و از مقامات خواستار رسيدگی سريع هستم.
اينجانب بعد از فوت، معلوم شد که چون به امور خير پرداخته، لذا مشکلی در اينجا نداشتم، و کفه اعمال خير من بر اعمال شر و گناهان سنگينی کرده و هميشه مورد احترام بوده و اجمالاً بگويم که از آن دنيا بيشتر خوش می گذراندم، اما مشکل من اين بود که شناسنامه مرا باطل نکردند. با اين وجود تا ۹ سال موردی پيش نيامد.
تا اينکه ۹ سال قبل برای اولين بار مرا احضار کردند و اعلام شد که چون مال صغير را خورده ام، بايد در مقابل عمل انجام شده پاسخ بدهم. پرسيدم که من کی مال صغير را خورده ام؟ فرمودند که در ۲۵ شهريور ۱۳۷۵ يک فقره مال آقا شهرام عموزاده خودم را به صورت صوری خريداری و پولش را به اين عموزاده که يتيم بوده، نپرداخته ام.
عرض کردم که اين خبر دروغ بوده و اينجانب در آن زمان مرحوم بودم، اما ماموران مربوطه دفتر اسناد را نشان داده و معلوم شد با شناسنامه اينجانب خريد و فروش شده، که از همين بابت مدتی گرفتاری داشتم.
تا اينکه هشت سال قبل دوباره ما را احضار کردند و فرمودند که به دليل شراکت در يک فقره کلاهبرداری فعل حرام مرتکب شده و در حال حاضر در زندان اوين زندانی هستم، پرسيدم؛ من چه زمانی کلاهبرداری کرده و زندانی شدم؟
فرمودند که روز ۲۰ ارديبهشت ۱۳۷۶ با شناسنامه اينجانب يک نفر زندانی را آزاد و آن زندانی فرار کرده و مجرم بوده و مدتی بعد مرا دستگير کرده و زندانی شده ام. عرض کردم که من در آن سال مرده بودم، تا اينکه ماموران مربوطه اسناد و مدارک را نشان دادند و حتی يک جوری نگاه کردند که انگار روح اينجانب به دنيای شما آمده و اين فقره کلاه را برداشته است. از اين بابت هم مدتی گرفتار بودم.
تا اينکه يک سال و نيم گذشت و من چند ماهی راحت بودم، در اين مدت حتی روح من يک بار سراغ پسرم رفت و او در خواب بود، به او گفتم شناسنامه مرا باطل کن، اما پسرم با شنيدن صدای من ترسيد و به جای اينکه به حرف من گوش کند، بنای جيغ و داد گذاشته، غش کرد.
زمستان سال ۱۳۷۸ بود که مرا دوباره احضار کرده و به من فرمودند که گويا در انتخابات يکی از روستا های ورامين به يک نفر از نامزدهای انتخابات شورای شهر آنجا رای دادم و گفتند که اين يک تقلب بوده و بايد مجازات بشوم.
در حالی که اين حقير وقتی زنده بودم، جز يک بار که به مرحوم کاشانی و مصدق در سال ۱۳۲۷ رای داده، به هيچ کس رای ندادم و گفتم که من اگرچه متولد ورامينم، ولی سال ها در تهران زندگی می کردم، اما ماموران اينجا برگه های رای گيری را به اسم من نشان داده و من هيچ حرفی نداشتم بزنم.
سرتان را درد نمی آورم، من از آن سال تا به حال به دليل داير کردن شرکت صوری در دوبی، رای دادن در انتخابات ، ازدواج با يک خانم فرانسوی که می خواست در ترکيه ساکن شود، دريافت پناهندگی از ترکيه، خريد و فروش زمين های وقفی در محمودآباد، اجاره مسکن برای داير کردن اماکن فساد، کلاهبرداری از طريق موسسات کمک آموزشی کنکور، دريافت وام ازدواج در شهر مشهد و چندين فقره ديگر از جرايم احضار و هر بار سرافکنده تر از قبل شده ام.
چرا که من در اينجا غير از اينکه دائماً به خاطر ارتکاب جرايم پس از مرگ احضار می شوم، در همين دور و اطراف دوستانی هم هستند که با من دعوا می کنند که چرا در فلان انتخابات به فلانی رای دادی و به فلانی رای ندادی؟ در حالی که من حتی روحم هم از اين اشخاص که به آنها رای دادم خبر ندارد و زمانی که زنده بودم هم به کسی رای ندادم. از شما می خواهم شناسنامه مرا باطل و مرا از اين گرفتاری نجات دهيد.
شادروان محمود صفرزاده، قطعه ۲۲ بهشت زهرا، رديف ...
نقل از news.gooya.com
اینترنت٬برخوردم به نوشته جالبی از مسعود بهنود٬اینکه از کجا میشناسم بهنود
را بماند اما نوشته اش به نظرم تکان دهنده آمد٬خیلی دوست داشتم اینجا تو
لندن میدیدمش٬به هر حال ضربه بزنید به ارتباط زیر تا نوشته اش را بخوانید.
و سبزی و دوغ٬اما تو این خراب مونده هیچ جا دیزی ندارند٬باید یکشنبه خودم
آستین بالا بزنم یه آبگوشت مشدی بار بذارم٬ترشی که خیالی نیست٬دوغ
هم No Problem فقط میمونه سنگک که تصمیم گرفتم زنگ بزنم تهران بگم با
مسافر برام بیارن٬فقط میمونه یه چیز اونم گوشتکوب است٬ به نظر شما بجای
گوشتکوب میشه از لیوان استفاده کرد ؟
مسئله این است بودن یا نبودن
من در این آبادی
پی چیزی هستم ٬ پی یک لقمه خواب
چه کسی بود صدا کرد مرا
" علی پتوی من کو "
بی خوابی درد غریبی است که نه واکسن دارد و نه درمان٬غیر از من دانشمندان
دیگری هم ثابت کرده اند که بی خوابی نوعی ویروس است که در روح آدمها رسوخ
می کند و به مرور زمان باعث پریدن خواب از کله انسانها می شود٬یک دانشمند
از اهالی قوزی آباد ممسنی کشف کرده که " خوابی که برخاست مشکل نشیند"
از عوارض اصلی این بیماری گفتن هذیان در بیداری و دیدن سراب در خواب است تا
حدی که اغلب اوقات٬ اطرافیان شخص مبتلا از گفتار فرد مریض چیزی نمیفهمند.
چرا که معلوم نیست او خواب است یا نه؟ شیخ پشم الدین کشکولی در کتاب معروف
خود بنام " حالاتنا فی خوابنا " به این موضوع اشاره مبسوطی کرده که در بحث ما
نمی گنجد٬اما راویان اخبار و ناقلان آثار و شاعران اشعار و نویسندگان شیرین گفتار و
مولفان آثار و بقیه بروبچ کلهم اجمعین اتفاق نظر دارند که :
خواب بودم خواب میدیدم ٬ لالا لا لا
بهو از خواب پریدم ٬لا لا لا لا
خوابتان شیرین
مغزم نمیاد٬فکر کنم دوباره مغزم Hang کرده٬اصلا فکر کنم مغزم Hack شده.
چون همه محتویاتش به هم ریخته٬فکر کنم باید Format بشه بعدش هم یه
Update اساسی شاید هم اصلا Upgrade بشه بهتر باشه٬آره عوضش میکنم
کی به کیه٬تا بخوان بفهمن Original نیست خر ما از پل گذشته٬فعلا که کسی به
کسی نیست هر کی هر کیه٬پس صداش رو در نیارید هییشششش .
نقش او در دل چه زیبا می نشست
سنگدل آیینه ی ما را شکست
آینه صد پاره شد در پای دوست
باز در هر پاره عکس روی اوست
آینه درعشق بازی صادق است
آینه یک دل نه ، صد دل عاشق است
سال ها آیینه بی تصویر ماند
آه کاین بی روشنایی دیر ماند
مانده در کنج شبستان ناصبور
دیده ی بیدارش از دیدار٬ دور
روزگارش چهره پوشید از غبار
تا چه ماند از غبار روزگار
شامگاهان با شفق خون می گریست
صبحدم بی مهر افزون می گریست
از گذار سایه های ابر ودود
فکر رقص شعله اش در می ربود
ناگهان برقی زد آن چشم سیاه
آینه لرزید در دل زان نگاه
گفت اینک وقت دیدارم رسید
سرمه سای چشم بیدارم رسید
آه ای آیینه این روز تو نیست
پشت این صبح دروغین تیرگی ست
ای غریب افتاده ی برگشته روز
کار دارد با تو این هجران هنوز
اشک ها خواهد هنوز از دیده ریخت
تارها از جان و دل خواهد گسیخت
دیده بر هم -نه کزین صبح نخست
جز سیه رویی نخواهی باز جست
بخت دیداری ندارد آینه
دیده بر هم می گذارد آینه
خواب می بیند که سر زد آفتاب
بازشد لبخند نیلوفر بر آب
خوبرو آمد به آرایش نشست
روی خوب آرایش آیینه است
چون گره بند شب از گیسو گشود
موج ابریشم به دوش آمد فرود
از بنا گوشش سحر بر می دمید
صبح روی شانه اش می آرمید
سینه اش آیینه دار مهر و ماه
مانده در چاک گریبانش نگاه
جنبش چالاک بازو بی شتاب
پیچ و تاب رقص نیلوفر بر آب
سرمه سای چشم مستش دست ناز
سرمه از چشمش سیاهی جسته باز
دست گلگون بر لب چون غنچه برد
غنچه را گل کرد و گل بر گل فشرد
آینه حیران ز روی فرخش
سیب سرخ بوسه می چید از رخش
آه ، ای آیینه جان آیینه جان
نیست از خواب تو خوش تر در جهان
خواب خوش دیدی ، ولی آن زیب و فر
می کند بیداریت را تلخ تر
آخر از سیبی دلت خون می کنند
زین بهشتت نیز بیرون می کنند
مایه ی درد است بیداری مرد
آه ازین بیداری پر داغ و درد
خفتگان را گر سبکباری خوش است
شبروان را رنج بیداری خوش است
گرچه بیداری همه حیف است و کاش
ای دل دیدار جو بیدار باش
هم به بیداری توانی پی سپرد
خفته هرگز ره به مقصودی نبرد
پر ز درد است آینه ، پیداست این
چشم گریان می نهد بر آستین
هر طرف تا چشم می بیند شب است
آسمان کور شب بی کوکب است
آینه می گرید از بخت سیاه
گریه ی آیینه بی اشک است و آه
در چنین شب های بی فریاد رس
روز خوش در خواب باید دید و بس
ه . الف سایه ( هوشنگ ابتهاج )
صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو من رفته ام
کوله بارم را بسته ام
در این سرای بی کسی ٬ کسم بدر نمیزند٬ اما یه دفعه موبایلم زنگ خورد٬
شماره نیفتاد٬شک کردم ٬ جواب بدم یا نه٬ گوشی را برداشتم٬ بالاخره در این
سرای بی کسی یکی هم به در ما کوبید٬ فربد بود از راه خیلی دور از واشنگتن
زنگ میزد٬سالها پیش در دبی با هم آشنا شدیم٬کلی خوشحال شدم٬ البته نه از
شنیدن صدای فربد بلکه از اینکه بالاخره این موبایل لعنتی به صدا در اومد
.
کلی گپ زدیم٬از خاطرات گفتیم٬از میدون جمال عبدالناصر و موضوعات اطرافش ![]()
از ایران٬از آینده٬ از گذشته٬ شاید آخر تابستون برم پیشش٬اما راستش را بخوای
هر جا که میرم می بینم هیچ جا برام گرمی دبی را نداره٬نمیدونم یه جورایی مثل
شهر خودم شده برام.
Anyway دلم برای تهران هم تنگ شده با همه شلوغی وبی قانونی ودر هم بر همیش
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
و ما چیزی نمی گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
و نالان گفت : باید رفت
و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر بار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر بار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود٬ اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
بخوان ! او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
چه خواندی ، هان ؟
مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آن رویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود
م . امید ( اخوان ثالث )
چیزی ندارم بگم ٬ فقط بخوانید و دوباره بخوانید ٬ شاید وقتی دیگر و رازی دیگر
عصر شنبه٬ تعطیلات Easter ٬ بدون دوست و آشنا٬شب شده جایی هم ندارم برم
حالا میگی چیکار کنم؟ بهترین کار اینه که برم یه رستوران چلوبرگ بخورم با ماست
و خیار بعدش هم برم یه بار یا یه کافه ۲ تا آبجو بزنم بعدش یه کم قدم بزنم و برگردم
عجب حالی میداد اگر می شد همین کار را تو تهران کرد٬اما نورچ نمیشه تهران کجا و
اینجا کجا؟
اونجا همه خودی هستن هم زبون همدل همدرد ٬ اما اینجا چی ؟
روزها میآیند و میروند ساعتها میگذرندوبا خودچیزی رامی برند که هرگز باز نمیگردد.
تا حالا با خودتون حساب کردید این چندمین شنبه عمر شمااست؟ هیچوقت شده
ثانیه های عمرتان را شمارش کرده باشید؟ زمان موجود غریبی است میگذرد.
بدون صدا٬بدون بو٬اما با هزاران هزار اثر و رد پا .
یه زمانی مغازه عکاسی یکی از دوستان پاطوق داشتیم عصر که میشد میرفتیم
اونجا چایی میخوردیم سیگاری میکشیدیم و سر به سر هم میذاشتیم.
یه بابایی بود گاهگاهی میومد اونجا٬قاطی داشت٬ به قولی مغزش ریپ میزد.
هر وقت میومد پول میخواست وقتی ازش میپرسیدیم پول برای چی میخواد میگفت
میخوام برم اهواز٬ازش میپرسیدیم برای چی میخوای بری اهواز همیشه جواب
میداد : آخه الآن اینجا هوا سرده منم مردنم دیر شده میخوام برم اهواز که هوا گرمه
اونجا بمیرم٬یه روز امیر رفیقمون بهش گفت خوب صبر کن بعد از عید بمیر که هوا گرم
میشه دیگه لازم نیست بری اهواز ٬ یه کم فکر کرد و رفت ٬ بعد از عید همون سال خبر
آوردن که طرف مرده.
نمیدونم شاید واقعا دیر شده٬ الآن هوا گرمه ٬ عید هم گذشته.
یا نه٬بالاخره باید بره جلو یا نه ( خیلی بی ادبی که فکر بد میکنی
) اما من که
اصلا ساعت رو گم کردم یعنی نه اینکه تقصیر خودم باشه بندش یهویی پاره شد
از دستم افتاد توآب اینه که برام جلو وعقبش فرق نمی کنه٬ البته همون موقعش هم
که ساعت داشتم فرقی نمی کرد اما حالا بیشتر فرق نمی کنه٬دیشب که میخواستم
بخوابم دیدم بروبچ یکی یکی دارن Online میشن نگو که اومدن سرکار٬اینم از مزیتهای
جلو و عقب بودن است دیگه.اما خداییش من نفهمیدم بالاخره ما جلوییم یا عقب؟
آنتراکت ۱ :
یهروزی میمیرم.
چشم باز میکنم، میبینم توی همین اتاقم.
با همهی این آدمها.
...
آنوقت میفهمم فرستادنم جهنم٬
پایان آنتراکت ۱
جاتون خالی عجب هوای دبشی بود امروز٬خداییش این لندن رو کمتر میشه اینطوری
دید٬عجب آفتابی چه روز گرمی منم زدم بیرون٬اما نفهمیدم چی شد که به جای قدم
زدن و هوا خوردن یهویی دیدم دارم یه ساندویچ بزرگ می خورم٬جل الخالق.
بگذریم٬رفقا ٬ دوستان ٬ هم ولایتیها لطفا اگر لینکی٬وبلاگی٬سایتی چیزی سراغ
دارین که آهنگهای قدبمی را داره برام بنویسین اگر هم خودتون دارید که بهم بگین
آدرس بدم برام E-Mail کنین یا آپلود کنین توی Megaupload لینکش رو بدین ورش
دارم٬خلاصه یجوری کمک کنین صواب داره بخدا.
تا بعد عزت زیاد
خونه خانم بزرگ یه ـسرکو ( نمیدونم شما چی بهش میگید تو ولایت ما
اسمش همینه) بود ٬ گوشت و لپه و باقی مخلفات رو میریختن توش میکوبیدن
آنقدر میزدن تا خوب کوبیده بشه بعد خرما و گردو و آلو -قجری و تخم مرغ و کله
گنجشکی میذاشتن لاش ـگرـدش میکردن میذاشتن بپزه تا بشه کوفته.
ظهر ۱۳ بدر آبش رو تیریت میکردن و بعد از ظهرش هم کوفته را میزدن تو -رگ.
خلاصه بساطی بود ٬ میتونم بگم از همه روزهای عید ۱۳ بدر را از همه بیشتر
دوست داشتم ٬ نمیدونم چرا ولی خیلی بهم حال میداد.
دیشب داشتم با خودم فکر میکردم چی میشد اگر الآن یکی پیدا میشد من را
به یک کوفته مهمون می کرد٬ اما دریغ از کوفت چه برسه به کوفته.
مجبوری سرم را کردم تو آخور KFC و دوتا Chicken Burger کوفت کردم بلکه درد
دل کارد خورده بی کوفته مونده درمون بشه.
خلاصه اینکه:
یاد ایامی که در گلشن صفایی داشتیم
در کنار لاله و گل آشیانی داشتیم
اهورا مزدا پایدارتان بدارد
می خورد بر بام خانه
اما نه خانه من نه خانه تو٬ خانه غریبه
امشب یا بهتره بگم امروز صبح داره بارون میاد٬بقول قدیمیها:
بارون میاد شر شر پشت خونه اسمیت ( بجای هاجر)
عجب هوای نا متجانسی داره این لندن٬آخرین باری هم که لندن بودم تمام مدت
بارون اومد٬ایندفعه خدا کنه اینطور نباشه چون حکایت یک روز و دو روز نیست.
اما خوب این منظره بیرون هم قشنگه دو تا درخت سیب شکوفه کردن خیلی
قشنگه٬حالا کم کم همه درختها شکوفه میدن با تمام سردی آدمهاش و قدیمی
بودن در و دیوارش اما لندن قشنگه من دوست دارم این شهر قدیمی و پر از
دود کش را٬آدم هر جا نگاه میکنه یاد اولیور توییست میافته .
خلاصه اینکه :
بزن باران که صحرا لاله گون است
یزدان پاک یار شما باد
اندرون شدم وطعامی Order دادم با ماست فراوان وترشی لیته و البتهCoca cola
شام را به خندق بلا سرازیر کردیم و قلیان امر فرمودیم٬آتشی بر سر قلیانی
گذاشتند و بر آن دمیدند و به ما دادند اما مالی نبود از نفس خود بر آن دمیدیم و
جانش دادیم تا کامی روا کرد و دودی به هوا خاست٬ طبع قلیان سرد است چون
بیرون آمدیم قدری لرز فرمودیم پس خود را به خانه رساندیم و به جهاز اینترنت
متوصل شدیم که لرز تن بدر رود و حظ بصر حاصل .
سفر نامه بلاد فرنگ - یادداشت اول
چرخ گاریچی در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
مرد گاریچی در حسرت مرگ
زنده یاد سهراب سپهری
یعنی می گفت تو درست میگی اما حرف فقط حرف من.
اهل بحث و گفتگو اما آخرش استبداد.
عجیب دلم هوای سیب زمینی تنوری کرده تو این خراب مونده که اصلا کسی
نمیدونه سیب تنوری چیه .
فردا میخوام برم بیگ بن رو ببینم بعدش پل لندن و شاید یه سری بی بی سکینه
BBC خودمون رو می گم.
همه چیز تکرار میشه ٬ لندن هم مثل بقیه جا های دنیا ٬ اینجا هم مردم مثل
بقیه جاهای دنیا زندگی می کنن ٬ کار و کار و کار.
امروز با یکی دو تا از بچه های دفتر ایران چت کردم ٬ نمیدونم چرا اما دلم
براشون بگی نگی تنگ شده٬ هرچند زیاد اهل کار نیستن بر عکس من
اما یه جورایی بهشون عادت کرده بودم٬ اینجا خیلی تنها هستم هیچکس رو ندارم
رفتم بیرون اما با دبی خیلی فرق داره نمیدونم شاید بعد از هفت هشت ده سال
زیادی به دبی عادت کردم.
اینجا آدما مدرن هستن اما تو دبی زندگی خیلی مدرنتر هستش .
دلم تنگه برای خودم .
اناری می کنم دانه
و به خود میگویم
کاشکی این مردم
دانه های دلشان پیدا بود
اما اینجا تو سوپر مارکت اناری پیدا نکردم.
خدایا به داد من و ما برس
ملا قلی پور را خیلی سال پیش در ایران توی سینما دیدم فقط برای چند دقیقه
سلامی و علیکی و خداحافظ با یکی از دوستان دست اندر کار سینما رفته بودیم
سینما اونجا اتفاقی دیدمش با دوستم آشنا بود.
سالها میگذره امشب وقتی آخرین فیلمش را در این غربت دانلود کردم و دیدم دلم
گرفت ٬ یاد محسن افتادم رفیقم٬ تیم مقایل من بازی می کرد رفت سربازی بعدش
خط مقدم شیمیایی شد٬ آخرین باری که دیدمش سر میدون بود جلوی پاساژ گفت
کمکی بهش نمی کنن٬ دستم تنگ بود٬ یکی دو ماه بعد درست همونجا اعلامیه
محسن روی دیوار بود٬ آدم مهمی نبود پس نباید هم ....... .
آقا مهدی باد ترکش خمپاره از کنار تستیکول چپش رد شده بود الآن کیا و بیایی داره
که نگو.
آقا رسول از کارت خوشم اومد٬ اما یادت بخیر یه کم دیر یادت افتاد که کیا چکاره بودن.
دیدم آقا رسول تو فیلمش میگه " بگذر ز من ای آشنا که از تو من دیگر گذشتم " دیدم
بابا خودیه٬ هم نماز شبش بموقع است هم CD عارفش ٬ دیدم از خودمونه مثل همه ما
دیدم دلش گرفته مثل من مثل ما٬ دیدم اونم یه جور دیگه فکر میکنه مثل من مثل ما.
دلم گرفت٬دلم تنگ شد برای عمو جلال( ۱۳۶۶) برای آقا محسن( ۳ یا ۴ سال بعد از جنگ)
برای آقا مهدی٬برای امیر پسر همسایه ٬برای خودمون٬برای غیر خودی٬ برای ایران ٬
برای مادرم.
آقا رسول خدا بیامرزتت
انا لله و انا الیه راجعون
به همه آنهایی که وبلاگ من را نمی خوانند و به آن یکی دو نفری که ای
گهگاهی سری به من می زنند سال نو را تبریک می گویم.
هرچند٬ سال نو این حقیر مثل ۱۰ سال پیش با جابجایی و دوری از وطن
شروع شد٬ نمی خوام بگم ناراحتم اما خوب راحت هم نیستم.
اینکه سر سال تحویل به جای اینکه پای سفره هفت سین باشی مجبور
بشی از میله مترو آویزون بشی و بعدش هم نه Persian TV نه Radio Farsi
خلاصه خیلی مقبول نمی افتد.اما خوب خود کرده را تدبیر نیست.
باز بايد سرنوشت از سرنوشت
بگذریم ٬ فقط خواستم بگم دلتان گرم و لبتان شاد و تنتان شاداب و روحتان
آزاد باد.
این نوشته هم با اجازه وبلاگ لانگ شات(http://pouraj.blogspot.com میذارم
اینجا خیلی خوشم اومد از متنش:
بهاریه
بهار هم عصای دستمان باشد برای سفرهی هفتسین. بعدِ بهار اگر عمرمان به دنیا
بود، میدهیم قابِ فرنگی بگیرند و شیشه بندازند و میخ کنند به دیوار، که شاهدِ
اصالتِ خانواده باشد پیش مهمانِ غریبه. محض خاطرجمعی.
آینهی نقرهکوب و تنگِ بلور را گذاشتهایم. بهانضمام قرآنِ درباری و حافظِ اجدادی و
سکّهی عباسی و سمنویِ یخی... خوشهی گندم و شاخهی سنبل و ماهی ِ گلی...
سیبِ درشتِ سواکرده و سنجدِ بوداده...کلّهی سیر وسرکهی پیر و سماق نابِ تبریز و
یکپیاله سبوس... نارنج و کاسهی آب... خُرفهی سبز تابدار.
منّت تمام کردیم به سفرهداریِ بهار. بلکه قدم سر چشم بگذارد و بیاید و سر شود
این زمستانِ بداَخم بیپیر.
نوروزتان مدام.الهی که روزگار نو،روزگارصحّتِ تن باشد وسلامتِ جان.سفرهها پربرکت،
مملکت امن وامان،خانه وزندگی وصحن وسراتان آباد،هرچه مظلوم اسیر است آزاد،
چشم بد از همه دور، رحمتِ اهل قبور، شبتان نورانی، خوشی خندهی نورزویِتان
طولانی، پدر و مادر و همشیره و اولاد و برادر سالم، عزّتِ مُلکِ سلیمانی ایران دائم،
دلتان دور از غم.
نقل از http://pouraj.blogspot.com