تبليغاتX
طنین صدای آشنا
اجتماعی - ادبی - فرهنگی - هنری - سیاسی

 

درون توست اگر خلوتی و انجمنی است

برون زخویش کجا می روی جهان خالی است

                                                           بیدل دهلوی

در افسانه های کهن هندوستان آمده است که در روزگاران دور همه آدمیان خلق و خو و سرشتی خداگونه داشتند ، ولی از امکانات و تواناییهای خود خوب استفاده نکردند و کار به جایی رسید که برهما خدای خدایان تصمیم گرفت قدرت خدایی را از آنان باز گیرد و آن را در جایی پنهان کند که دست آنها از آن کوتاه باشد.

بدین منظور او در جستجوی مکانی برآمد که مخفی گاه مطمئن و دور از دسترس آدمیان باشد.

زمانی که برهما با دیگر خدایان مشورت نمود ، آنها پیشنهاد کردند: بهتر است قدرت بیکران انسانها را در اعماق خاک پنهان کنیم.

برهما گفت: آنجا جای مناسبی نیست زیرا آنها ژرفای خاک را خواهند کاوید و دوباره به آن دست پیدا خواهند کرد.

پس خدایان گفتند: بهتر است نیروی یزدانی را به اعماق اقیانوسها منتقل کنیم تا از دسترس آنها دور باشد.

برهما گفت : آنجا نیز مناسب نیست زیرا دیر یا زود انسان به عمق دریاها و اقیانوسها رخنه خواهد کرد و گمشده خود را خواهد یافت و آن را به روی آب خواهد آورد.

آنگاه خدایان کوچک با یکدیگر انجمن کردند و گفتند: ما نمی دانیم این نیروی عظیم را کجا باید پنهان کنیم، به نظر می رسد که در آب و خاک جایی پیدا نمی شود که آدمی نتواند به آن دست یابد.

در این هنگام برهما گفت: ما نیروی یزدانی آدمی را در اعماق وجود خود او پنهان می کنیم ، آنجا بهترین محل برای پنهان کردن این گنج گرانبهاست و یگانه جایی است که آدمی هرگز به فکر جستجو و یافتن آن برنخواهد آمد.

در ادامه افسانه هندی چنین آمده است:

از آن به بعد آدمی سراسر جهان را پیموده است، همه جا را جستجو کرده است، بلندیها را درنوردیده است، به اعماق دریاها فرو رفته است، به دورترین نقاط خاک نفوذ کرده است تا چیزی بدست آورد که در ژرفای وجود خود او پنهان شده است!

                                         نقل از وبلاگ جغد (http://owl.blogsky.com)
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 2:50 قبل از ظهر  توسط علی  | 

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا.

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:

خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان که تنها امید من هستی به من کمک کن.

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.

عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا .

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند.  مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که تو چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط علی  | 

بدون شرح

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط علی  | 

بدون شرح

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط علی  | 

دلم از خودم گرفته٬ احساس غربت می کنم٬ چرا اینجا هستم؟

اصلا چرا هستم؟ دل و دماغ هیچ چیز و هیچکس را ندارم٬ خدا بخیر کند.

پرده افتاد

 پرده افتاد
 صحنه خاموش
 آسمان و زمین مانده مدهوش
نقش ها رنگ ها چون مه و دود
 رفته بر باد
 مانده در پرده گوش
 رقص خاموش فریاد
پرده افتاد
 صحنه خاموش
وز شگفتی این رنگ و نیرنگ
 خنده یخ بسته بر لب
 گریه خشکیده در چشم
 پرده افتاد
 صحنه خاموش
 و آن نمایش
 که همچون فریبنده خوابی شگفت
 دل از من همی برد پایان گرفت
 و من
که بازیگر مات این صحنه بودم
 چو مرد فسون گشته خواب بند
 که چشم از شکست فسون برگشاید
به جای تماشاگران یافتم خویشتن را
شگفتا ! که را بخت آن داده اند
 که چون من
 تماشاگر بازی خویش باشد ؟
 وز این گونه چون من
تراشد
 فریب دل خویشتن را
 که آخر رگ جان خراشد ؟
بلی پرده افتاد و پایان گرفت
فسونکاری این شب بی درنگ
 و من در شگفت
که چون کودکان
بخندم بر این خواب افسانه رنگ ؟
و یا در نهفت دل تنگ خویش
بگریم بر اندوه این سرگذشت ؟

                                       هوشنگ ابتهاج  (ه .الف . سایه)

+ نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط علی  | 

مرگ روز

می رفت آفتاب و به دنبال می کشید
دامن ز دست کشته خود روز نیمه جان
خونین فتاده روز از آن تیغ خون فشان
در خاک می تپید و پی یار می خزید
خندید آفتاب که : این اشک و آه چیست ؟
خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
چون من بخند خرم و خوش این چه شیون است ؟
ما هر دو می رویم دگر جای شکوه نیست

                                            
                         نالید روز خسته که :ای پادشاه نور
                          شادی از آن توست نه از آن من : بلی
                          ما هر دو می رویم ازین رهگذر ولی
                          تو می روی به حجله ومن می روم به گور

                                                هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

 بچه های شرکت خسته از یک روز کاری یا شاید هم بیکاری یواش یواش میرن

به سمت غروب ٬ بسمت خواب ورویاهای شیرین یا شاید هم رویای یک خواب

 شیرین٬ چه کسی میداند بسمت حجله می رود یا یسمت گور . 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط علی  | 

دلتنگ رو بسوی گذشته کردم چون چراغی فرا رو نبود تا آینده ای روشن را ببینم
یا آینده را روشن کنم سر به بیابان اینترنت گذاشتم تا از غمها و آرزوها بگویم که
برخوردم به مرد ستبر شعر ایران حیفم آمد این سروده این مرد بزرگ را آذین تنهایی
خویش نکنم که خود اعتباری است بسیار برای این وب واره نا پیدا.
پس بخوانید با من سروده زیبای اخوان ثالث را

تا پست بعد اهورای پاک نگهدارتان باد


كاوه يا اسكندر ؟
موج ها خوابيده‌‏اند, آرام و رام,
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند,
آب‌‏ها از آسيا افتاده است.
در مزارآباد شهر بي‌‏تپش
آواي جغدي هم نمي‌‏آيد بگوش
دردمندان بي‌‏خروش و بي‌‏فغان
خشمناكان بي فغان و بي خروش
آه ها در سينه ها گم كرده راه,
مرغكان سرشان بزير بال‌‏ها.
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قيل و قال‌‏ها.
آب ها از آسيا افتاده است,
دارها بر چيده, خون‌‏ها شسته‌‏اند.
جاي رنج و خشم و عصيان بوته‌‏ها
پشكبن هاي پليدي رسته‌‏اند.
مشت‌‏هاي آسمان كوب قوي
وا شده ست و گونه‌‏گون رسوا شده ست.
يا نهان سيلي زنان, يا آشكار
كاسة‌‏پست گدائي‌‏ها شده ست.
خانه خالي بود و خوان بي‌‏آب و نان,
و آنچه بود, آش‌‏دهن سوزي نبود.
اين شب‌‏ست, آري, شبي بس هولناك؛
ليك پشت تپه هم روزي نبود.
باز ما مانديم و شهر بي تپش
وآنچه كفتارست و گرگ و روبه ست.
گاه مي گويم فغاني بركشم,
باز مي بينم صدايم كوته ست.
باز مي بينم كه پشت ميله ها
مادرم استاده, با چشمان تر.
ناله اش گم گشته در فريادها,
گويدم گوئي كه: "من لالم, تو كر."
آخر انگشتي كند چون خامه‌‏اي,
دست ديگر را بسان نامه اي.
گويدم "بنويس و راحت شو ـ " برمز,
ـ تو عجب ديوانه و خودكامه اي."
من سري بالا زنم, چون ماكيان
از پس نوشيدن هر جرعه آب.
مادرم جنباند از افسوس سر,
هر چه از آن گويد, اين بيند جواب.
گويد "آخر . . . پيرهاتان نيز . . . هم . . ."
گويمش "اما جوانان مانده‌‏اند."
گويدم "اين‌‏ها دروغند و فريب."
گويم "آنها بس بگوشم خوانده‌‏اند."
گويد "اما خواهرت, طفلت, زنت . . .؟"
من نهم دندان غفلت بر جگر.
چشم هم اينجا دم از كوري زند,
گوش كز حرف نخستين بود كَر.
گاه رفتن گويدم ـ نوميدوار
و آخرين حرفش ـ كه: "اين جهل ست و لج,
قلعه‌‏ها شد فتح؛ سقف آمد فرود . . ."
و آخرين حرفم ستون ست و فرج.
مي‌‏شود چشمش پر از اشك و بخويش
مي‌‏دهد اميد ديدار مرا.
من به اشكش خيره از اين سوي و باز
دزد مسكين برده سيگار مرا.
آب‌‏ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن.
ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان.
آب‌‏ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و عدل ايزدي.
و آنچه گوئي گويدم هر شب زنم:
"باز هم مست و تهي دست آمدي؟"
آنكه در خونش طلا بود و شرف
شانه‌‏اي بالا تكاند و جام زد.
چتر پولادين ناپيدا بدست
رو به ساحل‌‏هاي ديگر گام زد.
در شگفت از اين غبار بي سوار
خشمگين, ما ناشريفان مانده‌‏ايم.
آب‌‏ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما با موج و توفان مانده‌‏ايم.
هر كه آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب.
ز آن چه حاصل, جز دروغ و جز دروغ؟
زين چه حاصل, جز فريب و جز فريب؟
باز مي‌‏گويند: فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود.
كاوه‌‏اي پيدا نخواهد شد, اميد!
كاشكي اسكندري پيدا شود.
پايان پيام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط علی  | 

روز شمار تاریخ :

دوشنبه:  رفتم شرکت تا عصر مشغول بودم حدود ساعت ۷ عصر بچه ها گفتن

فردا تعطیله بخاطر عید فطر کلی شادی کردن .

سه شنبه: روز تعطیل اگر کسی را نداشته باشی وجایی را هم بلد نباشی باید

بشینی توی خونه این درست حکایت من است فقط یکی دو مرتبه به بهانه خرید

رفتم تا سوپر مارکت و برگشتم ٬ خلاصه کلی خواب درمانی کردم.

چهارشنبه: ساعت ۷ صبح بلند شدم ٬ دوش گرفتم ٬ اصلاح صورت و مراسم کت و

شلوار و کراوات را بجا آوردم و آماده شدم که برم شرکت ٬ به سرم زد قبل از رفتن یه

زنگ به شرکت بزنم٬ هیچکس نبود ٬ ادامه دادم تا ساعت ۱۰ تازه ساعت ۱۰:۳۰

بود که فهمیدم تا شنبه تعطیله٬ شرکت هم که شنبه ها تعطیله پس من باید تا

یکشنبه همچنان به خواب درمانی ادامه بدم. ولی خودمونیم ما که نفهمیدیم حکمت

این تعطیلی چی بود ٬ شما اگر فهمیدین به من هم بگین 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط علی  | 

سلام دوستان

با این سرعت بی نهایت اینترنت در مملکت گل و بلبل نمیشه انتظار داشت

که وبلاگ هر روز به روز بشن منم مثل بقیه شما گرفتار ضعف سرعت شدم

حالا که قرار شده یه چند ماهی مهمون وطن باشم مجبورم برم ADSL بگیرم

اگر کسی میدونه از کجا میتونم سرویس خوب بگیرم لطفا بهم بگه که هم ثواب

اینترنتی داره هم توشه آخرته هم دعای خیر یک شهروند اینترنتی بدرقه راهش

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط علی  |