|
درون توست اگر خلوتی و انجمنی است برون زخویش کجا می روی جهان خالی است بیدل دهلوی
در افسانه های کهن هندوستان آمده است که در روزگاران دور همه آدمیان خلق و خو و سرشتی خداگونه داشتند ، ولی از امکانات و تواناییهای خود خوب استفاده نکردند و کار به جایی رسید که برهما خدای خدایان تصمیم گرفت قدرت خدایی را از آنان باز گیرد و آن را در جایی پنهان کند که دست آنها از آن کوتاه باشد. بدین منظور او در جستجوی مکانی برآمد که مخفی گاه مطمئن و دور از دسترس آدمیان باشد. زمانی که برهما با دیگر خدایان مشورت نمود ، آنها پیشنهاد کردند: بهتر است قدرت بیکران انسانها را در اعماق خاک پنهان کنیم. برهما گفت: آنجا جای مناسبی نیست زیرا آنها ژرفای خاک را خواهند کاوید و دوباره به آن دست پیدا خواهند کرد. پس خدایان گفتند: بهتر است نیروی یزدانی را به اعماق اقیانوسها منتقل کنیم تا از دسترس آنها دور باشد. برهما گفت : آنجا نیز مناسب نیست زیرا دیر یا زود انسان به عمق دریاها و اقیانوسها رخنه خواهد کرد و گمشده خود را خواهد یافت و آن را به روی آب خواهد آورد. آنگاه خدایان کوچک با یکدیگر انجمن کردند و گفتند: ما نمی دانیم این نیروی عظیم را کجا باید پنهان کنیم، به نظر می رسد که در آب و خاک جایی پیدا نمی شود که آدمی نتواند به آن دست یابد. در این هنگام برهما گفت: ما نیروی یزدانی آدمی را در اعماق وجود خود او پنهان می کنیم ، آنجا بهترین محل برای پنهان کردن این گنج گرانبهاست و یگانه جایی است که آدمی هرگز به فکر جستجو و یافتن آن برنخواهد آمد. در ادامه افسانه هندی چنین آمده است: از آن به بعد آدمی سراسر جهان را پیموده است، همه جا را جستجو کرده است، بلندیها را درنوردیده است، به اعماق دریاها فرو رفته است، به دورترین نقاط خاک نفوذ کرده است تا چیزی بدست آورد که در ژرفای وجود خود او پنهان شده است! |
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا.
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان که تنها امید من هستی به من کمک کن.
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا .
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که تو چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.


اصلا چرا هستم؟ دل و دماغ هیچ چیز و هیچکس را ندارم٬ خدا بخیر کند.
پرده افتاد
صحنه خاموش
آسمان و زمین مانده مدهوش
نقش ها رنگ ها چون مه و دود
رفته بر باد
مانده در پرده گوش
رقص خاموش فریاد
پرده افتاد
صحنه خاموش
وز شگفتی این رنگ و نیرنگ
خنده یخ بسته بر لب
گریه خشکیده در چشم
پرده افتاد
صحنه خاموش
و آن نمایش
که همچون فریبنده خوابی شگفت
دل از من همی برد پایان گرفت
و من
که بازیگر مات این صحنه بودم
چو مرد فسون گشته خواب بند
که چشم از شکست فسون برگشاید
به جای تماشاگران یافتم خویشتن را
شگفتا ! که را بخت آن داده اند
که چون من
تماشاگر بازی خویش باشد ؟
وز این گونه چون من
تراشد
فریب دل خویشتن را
که آخر رگ جان خراشد ؟
بلی پرده افتاد و پایان گرفت
فسونکاری این شب بی درنگ
و من در شگفت
که چون کودکان
بخندم بر این خواب افسانه رنگ ؟
و یا در نهفت دل تنگ خویش
بگریم بر اندوه این سرگذشت ؟
هوشنگ ابتهاج (ه .الف . سایه)
می رفت آفتاب و به دنبال می کشید
دامن ز دست کشته خود روز نیمه جان
خونین فتاده روز از آن تیغ خون فشان
در خاک می تپید و پی یار می خزید
خندید آفتاب که : این اشک و آه چیست ؟
خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
چون من بخند خرم و خوش این چه شیون است ؟
ما هر دو می رویم دگر جای شکوه نیست
نالید روز خسته که :ای پادشاه نور
شادی از آن توست نه از آن من : بلی
ما هر دو می رویم ازین رهگذر ولی
تو می روی به حجله ومن می روم به گور
هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )
بچه های شرکت خسته از یک روز کاری یا شاید هم بیکاری یواش یواش میرن
به سمت غروب ٬ بسمت خواب ورویاهای شیرین یا شاید هم رویای یک خواب
شیرین٬ چه کسی میداند بسمت حجله می رود یا یسمت گور .
دوشنبه: رفتم شرکت تا عصر مشغول بودم حدود ساعت ۷ عصر بچه ها گفتن
فردا تعطیله بخاطر عید فطر کلی شادی کردن .
سه شنبه: روز تعطیل اگر کسی را نداشته باشی وجایی را هم بلد نباشی باید
بشینی توی خونه این درست حکایت من است فقط یکی دو مرتبه به بهانه خرید
رفتم تا سوپر مارکت و برگشتم ٬ خلاصه کلی خواب درمانی کردم.
چهارشنبه: ساعت ۷ صبح بلند شدم ٬ دوش گرفتم ٬ اصلاح صورت و مراسم کت و
شلوار و کراوات را بجا آوردم و آماده شدم که برم شرکت ٬ به سرم زد قبل از رفتن یه
زنگ به شرکت بزنم٬ هیچکس نبود ٬ ادامه دادم تا ساعت ۱۰ تازه ساعت ۱۰:۳۰
بود که فهمیدم تا شنبه تعطیله٬ شرکت هم که شنبه ها تعطیله پس من باید تا
یکشنبه همچنان به خواب درمانی ادامه بدم. ولی خودمونیم ما که نفهمیدیم حکمت
این تعطیلی چی بود ٬ شما اگر فهمیدین به من هم بگین
با این سرعت بی نهایت اینترنت در مملکت گل و بلبل نمیشه انتظار داشت
که وبلاگ هر روز به روز بشن منم مثل بقیه شما گرفتار ضعف سرعت شدم
حالا که قرار شده یه چند ماهی مهمون وطن باشم مجبورم برم ADSL بگیرم
اگر کسی میدونه از کجا میتونم سرویس خوب بگیرم لطفا بهم بگه که هم ثواب
اینترنتی داره هم توشه آخرته هم دعای خیر یک شهروند اینترنتی بدرقه راهش