بلاخره امشب وقت کردم بنویسم ٬ اما چی بنویسم ؟ واه که پیدا کردن موضوع از
نوشتن درباره آن سخت تر است.
وقایع اتفاقیه
۱-تهران که می گویند ٬ شهر زیبایی است اما سوراخ خیابانهایش قدری تنگ است
بابا شهروندان محترم و خوش شانس ٬ واقعا چطور از عرض خیابان عبور می کنید
و به آنسوی خیابان می روید ٬ ما که این چند روز ماضی را میل کردیم فقط از یک
طرف خیابان حرکت کنیم (یعنی راستش را بخوای نمی تونستم از خیابون رد شم
چون رانندگان محترم به محض دیدن عابر پیاده ٬ کلی ذوق زدگی از خودشون نشون
می دادن وبیشتر گاز می دادن)٬ علایمی را بر خیابان نقش کرده اندکه علی القاعده
در ازمنه قدیم محل عبور رعیت پیاده بوده اما در این زمان منسوخ شده و از حیض
انتفاع ساقط است.
۲- آنطور که دستگیرمان شد٬ اعدادی که بر روی متاع موردعرضه در دکان وبازار برسم
ازمنه قدیم به جهت اعلام قیمت چسبانده اندبیشتر از جهت زیبایی استفاده میشود
و چندان محلی از توجه ندارد.
۳- مردم این ولایت از وسیله زینتی بنام ساعت استفاده می کنند و پس و پیش شدن
زمان انجام امور را هم همیشه متوجه بد کار کردن این وسیله تزیینی می دانند.
شماره بعدی وقایع اتفاقیه را در پست بعدی بخوانید
همانطوری که در بالا آمد امروز متاسفانه بدلیل مصادف شدن با تعطیلی آخر هفته
(همان Weekend خودمان) امکان خدمتگذاری به مردم محترم را از دست دادم که
بدینوسیله از تمام همکارانم در شرکت و عموم هوادارانم در اقصی نقاط عالم پوزش
می خواهم و بدینوسیله از اظهار لطف تمامی دوستانی که با ارسال نمابر و پست
الکترونیکی و پیام کوتاه ( SMS ) و نامه و فرستاده ویژه و خلاصه به هر وسیله ای از
عدم حضور اینجانب در محل خدمت تشکر کرده اند٬ ممنونم ( راستش نفهمیدم چرا
تشکر کردن٬ قاعدتا باید اظهار تاسف می کردن ٬ بگذریم )٬ انشالله بعد از بازگشت از
سفر٬ مفصلا به خدمت همتون خواهم رسید !!!!! .
در راستای شفاف سازی واطلاع رسانی درست وبموقع به مردم همیشه درصحنه ونظر
باینکه بنحو شدیدی با آگاه کردن مردم از کلیه امور جاریه توافق اصولی و عملی دارم و
خودم را موظف به پاسخگویی میدانم باید از همین تریبون با فریادی رسا اعلام کنم
که حوله ای را که در پست دیروز یا پریروز گم شده بودپیدا کردم ٬ لذا هیچ جای نگرانی
برای شما مردم شب زنده دار و همیشه آپدیت( Update ) نخواهد بود چرا که اینجانب
همین فردای آتی(خداییش این تیکه رو خوب اومدم)به آغوش شما(بازم سوتی دادم)
به آغوش وطن پرواز خواهم کرد و به خدمت یکایک شما خواهم رسید.
انشالله٬ اگر فرصتی بود حتما شما را از وقایع اتفاقیه آگاه خواهم کرد.
درود و دو صد بدرود تا پشت بعدی ( اوه Sorry ) ٬ پست بعدی
تختخوابی چه وسیع
من در این سامانه * پی بالش هستم ٬
عرض کنم خدمت عزیز دل برادر که شما باشید ٬ با چه شوق و ذوقی از سامانه*
فوق الذکر ( تختخواب ) برخاسته و به شوق رسیدن به شرکت و ادامه خدمت به خلق
و پیشبرد دانش و در راستای ادامه پژوهشهای روزهای ماضی و باز کردن گره مشکلات
همکاران معزز و گرامی و نظر به اینکه اصولا غیر از بنده حقیر٬ دانشمندان دیگری نیز
فواید کار و کوشش را ( علی الخصوص صبح اول وقت ) به اثبات رسانده اند لذا با تمام
قوای حاصل ازملودی گوش خراش موبایل ازخواب غفلت بیدارو بدنیای خدمت خزیدم.
( متاسفانه بدلیل روشن بودن ویبره موبایل و قرار گرفتن موبایل در یک محل کاملا
استراتژیک تا چند ساعتی بعضی اضافات بدن حقیر دچار حرکات موزون شده بود )
بگذریم ٬ با سرعت تمام شروع کردم به آماده شدن که شرح آن بترتیب زیر است:
۱- شستن دست و صورت ۲- بی خیال اصلاح یه امروز را داریوشی حال می کنم
۳-خوردن یه مقداری هله هوله به اسم صبحانه ۴-پوشیدن لباس ۵ - این گره کراوات
هم برای خودش دردسری داره ۶- روشن کردن تلویزیون ۷- خاموش کردن تلویزیون
۸- پوشیدن کفش ۹- برداشتن سویچ ماشین
داشتم سوار آسانسور میشدم یکی از این روزنامه های تبلیغی جلوی آسانسور
افتاده بود برش داشتم ٬ آقا تا چشمم به صفحه اولش افتاد دنیا در نظرم تیره و تار شد
میگی چرا ؟ خوب آخه تازه فهمیدم که امروز شنبه است و روز تعطیل .
چه کسی بود صدا کرد علی
بالشم کو
* با عرض پوزش از جناب سهراب خان سپهری
حال و احوال چطوره ؟ سر دماغ که هستین ؟ بابا اینا ٬ مامان اینا ٬ دایی اینا ......
خلاصه همه اینا که خوبن ؟ خوب الحمدالله ٬ از احوال ما هم پرسیده باشین ای بدک
نیست ٬ ملالی نیست غیر از دوری شما فقط کما فی السابق ضعف شدید امانم را
بریده منظورم ضعف دلاره
٬ بگذریم ٬ یک هفته ای میشه که مثل لوبیای مکزیکی
همش اینور اونور می پرم ٬ اما تا حالا نصف کارام هم تموم نشده آخه بسلامتی (
البته منظورم از اون سلامتیها نیست
) بعد از قرنی عازم ولایت هستیم تا سر و
سامانی به اوضاع ولایت داده و هم یه جورایی از زیر کار در رفته باشیم ٬ اما خوب
خودمونیم اونجا رم که نه کسی را داریم نه کاری ولی خوب عوضش کلی خاطره
داریم که می خوام بهشون سر بزنم ![]()
..................
بابا پس این حوله من کجاست ۵ روزه دنبالش می گردم ...............
ادامه دارد..........
می پوشیدم آخه بنظرم هم قشنگتر بود هم به من لاغر مردنی بیشتر میومد ٬
این شلوار جدید را عصر روز قبل از آنروز کذایی جناب مادر برام خریده بود از همون
مغازه همیشگی اگر درست یادم مونده باشه ۸۰ تومان یا ۷۵ تومان خلاصه من را
نو نوار کرده بود یه پیراهن PET قهوهای چهارخونه آستین کوتاه هم ضمیمه شلوار
کرده بود ٬ خلاصه اونروز صبح Dress up کرده بودم منتظر بودم بر و بچ بیان بریم یه
گشتی بزنیم و خلاصه جلوی سر و همسر
یه پزی در کنیم طیق معمول آقا
محمود نزول اجلال فرمودند که چی ٬ بیا بریم بیرون٬ اصلا اونروز تا دیدمش دلم ریخت
پایین مدام سر زبونم اومد که بگم نه نمیام که نگفتم و راه افتادیم ٬ تو شیش و بش
بودیم که کجا بریم جناب مستطاب محمود آقا امر فرمودند که بریم سمت دبیرستان
گفتم آخه واسه چی گفت می خوام ببینم امتحان فیزیک کی برگزار میشه ( آخه
این آقا محمود ما قهرمان ۲ ضرب بود همیشه کارش می کشید به شهریور) خلاصه
منم خام شدم و قبول کردم٬ رسیدیم دم در دبیرستان آقا محمود و رفتیم تو .
ایشان تشریف بردند داخل سالن که سر و گوشی آب بدهند منم راه افتادم تو محوطه
ببینم دوستی ٬ آشنایی ٬ کسی را میبینم یا نه٬ یه دفعه چشمم خورد به حسن و
محمد و مصطفی و بقیه برو بچ که داشتن بسکتبال بازی می کردند همشون مال تیم
رقیب بودنداما خوب با هم رفیق بودیم ٬ بسم اللهی زدند و من را دعوت کردند بداخل
زمین منم که عشق توپ و حلقه و کریم عبدالجبار و NBA بودم پریدم تو زمین خلاصه
جاتون خالی گرم بازی شدم ٬ خیلی هم بازی گرمی بود ٬ خوب صد البته این نکته قابل
یاد آوری است که زمین اسفالت بود چون پارکتش را فرستاده بودند برای تعمیر٬ ![]()
نمیدونم چی شد فقط یادم میاد که بلند شدم رو هوا که توپ را بگیرم نگو که آقا
مصطفی هم همزمان با من تصمیم به گرفتن توپ می گیرد خلاصه برخورد نزدیک از نوع
سوم و بعدش هم افتادن بر زمین ٬ بلند شدیم با هم٬ یه نگاه به هم کردیم و ادامه
دادیم ظاهرا چیزی نشده بود ٬ حدود ۱ ساعت بازی کردم و بعدش هم با آقا محمود
خوش و خرم راه افتادیم بسمت بعضی مقصدها !!!!!!! رسیدیم دم خونه خانم س .
یه دفعه دیدم از پشت سر صدای غرش خنده س . و دوستاش اومد و پشت بندش این
جمله که بابا شلوار پاره نپوش وقتی میخوای بری دختر بازی٬ اگر هم پوشیدی حداقل
زیرشSpeedo نپوش ٬ آقا منو میگی بی اختیار دستی به پشتم کشیدم که دیدم
واویلا وقتی تو بازی خوردم زمین از پشت شلوار نازنین و نو پاره شده و محتویات داخل
آن تا یه حدی از قید خود سانسوری آزاد شده ٬ تا خود خونه نمیدونم چطوری دویدم
فقط یادم میاد که هرچی فحش بلد بودم بصورت کاملا مستقیم و بدون واسطه نثار آقا
محمود کردم بماند که یه چند روزی هم با مامان سر این جریان شکرآب بودیم٬ خدا بگم
این محمود را چکار کنه که هرچی میکشم از دست اون میکشم.
ارادتمند ---- علی
ابر بارنده به دريا مي گفت
گرنبارم تو كجا دریايي ؟
در دلش خنده كنان دريا گفت
ابر بارنده ٬
تو هم از مايي
حمید مصدق ( گرد و گردو )
خیلی از ما وقتی اتفاقی برایمان می افتد خودمان را تنها حس می کنیم اما این چند
روز گذشته من به این نتیجه رسیدم که اصلا اینطور نیست حالا چرا اینو میگم برای اینکه
حدود ۲ هفته بود که از عالم و آدم بریده بودم و کنج خونه نشسته بودم مشکلی بود که
نمی خواستم به کسی بگم چون فکر می کردم نه راه حلی داره نه کسی کمکم میکنه
اما باورتون نمیشه آنقدر دوستان و همکاران بهم زنگ زدن و پیغام پسغام دادن که خودم
تعجب کردم٬ به این نتیجه رسیدم که ما ایرونیها هر کارمون بکنن بازم ایرونی هستیم
و معرفت خودمون را داریم ٬ اونقدر جوانمردی و رفاقت سرمون میشه هنور که تو دیار غربت
هم با همه مشکلاتش همدیگر را فراموش نمی کنیم٬ اگر بعضی وقتها از نارفیقی میرنجیم
شاید بخاطر اینه که رفیق درست انتخاب نکردیم یا باهاشون نارفیقی کردیم به هر حال
زنده باد ایران و ایرانی
یا علی مدد
علاقه مند شدم٬ روزهای اول فقط نگاهش می کردم٬ جرات نداشتم بهش دست بزنم
اما یواش یواش وقتی دیدم مشکلی پیش نمیاد شروع کردم باهاش ور رفتن٬ روزی
چند مرتبه آرایش اونو عوض می کردم٬ مدام رنگهای مختلف را روش امتحان می کردم
براش خیلی برنامه داشتم٬ اما فرصتم خیلی کم بود٬ اما یواش یواش از اون تازگی
روزهای اول افتاد٬ خیلی معمولی شده بود مثل بقیه٬ فقط برای چند دقیقه نگاهش
می کردم و بعضی وقتها هم یه دستی سر و روش می کشیدم اما دیگه اون حرارت
روزهای اول را نداشتم٬ بنظرم مال اونای دیگه خیلی قشنگتر میومد٬ به هر حال چکار
می شود کرد باید باهاش بسازم٬ چون واقعا اونقدر وقت ندارم که دنبال بهترش بگردم
اینه که از همه شما به خاطر ظاهر تکراری این وبلاگ معذرت می خوام و قول میدم در
اولین فرصت یه دستی سر و گوشش بکشم.
عزت زیاد ---- علی
با یه تاپ و یه تیکه پارچه به اسم دامن میان بیرون ولی وقتی میخوان بخوابن یه
روبدوشامبر بلند را قرص و قایم به خودشون می بندند و میرن زیر پتو ٬ ![]()
![]()
جل الخالق !!!!!!!!!!
را بگیریم و جلدش کنیم ٬ حس عجیبی داشت این پروژه جلد کردن کتابها ٬ اول باید
یک کاغذ کادوی قشنگ و مناسب پیدا می کردیم بعد برای روکش کردنش پلاستیک
شفاف٬ خلاصه یکی از عشقهای بزرگ من تو این ایام جلد کردن کتابهای خودم و ۲ تا
خواهرم بود.
اونروز هم بعد از ابتیاع مواد لازم و کافی برای پروژه مهم و حیاتی " جلد کنان " بعد از
آماده کردن چسب و قیچی ٬ شروع کردم به جلد کردن کتابها ٬ بعد از تمام شدن هم
هر کتاب٬ میگذاشتمش کنار و میرفتم سراغ بعدی ٬ خلاصه ۴ یا ۵ ساعت کار طاقت
فرسا !!!!! ولی خوب آخرش خیلی شیرین بود وقتی کار تموم شد از سر غرور به دسته
کتابها نگاه کردم وازجابلند شدم ورفتم تو حیاط که قدمی بزنم٬یادش بخیر اون موقع
بعضی روزها مادر بزرگم (مادر پدرم) میومد خونه ما و چند روزی را پیش ما میماند٬ اونروز
حاج خانم خانه مابود٬ همانطورکه داشتم توحیاط ورجه وورجه می کردم٬ زنگ خونه
بصدا در آمد٬ در را که باز کردم دیدم رفیقم ٬ آقا محمود گل٬ با یه موتور گازی جلوی
دره که چی٬ بیا بریم یه چرخی بزنیم منم که از خدا خواسته ٬ پریدم ترک موتور و گازش
رو گرفتیم بسمت خونه عشق جدید آقا محمود ٬ یکی دو ساعت بعد بود که برگشتیم با
چونه های کش اومده چون نه تنها که عشق آقا محمود خونه تشریف نداشتن تا از
پشت پنجره حالی به آقا محمود داده باشند٬ بلکه بنزین هم تموم شد و مجبور شدیم
تا خودخونه رکاب بزنیم٬ خلاصه جلوی در از موتور پریدم پایین و چپیدم تو خونه ٬ یه دفعه
یاد کتابها افتادم٬ رفتم سراغشون اما نبود٬ خونه رو زیرو رو کردم ولی نبود که نبود از
هر کی هم پرسیدم خبر نداشت٬ تا اینکه یاد حاج خانم افتادم٬ ازش پرسیدم کتابها رو
ندیده که با جوابش دنیا برام تیره و تار شد ٬ آخه حاج خانم به خیال اینکه اونها کتابهای
قدیمی هستن همشون رو داده بود رفته گر محل برده بود ٬ وای که چقدر من از دست
این آقا محمود دلخور شدم٬ بماند !!!!!!!!
اسم نویسنده آلمانی داستان یادم نیست اما موضوع آن راجع به مردی است که برای
رسیدن به آرزوهایش سایه اش را به شیطان می فروشد به خیال اینکه سایه آدمها
چیز چندان مهمی نیست اما با گذشت زمان متوجه می شود که مردم به دنبال
سایه اش می گردند و او را موجودی عجیب و شیطانی می بینند غرض اینکه خیلی
چیزها در زندگی وجود دارندکه بنظر بی اهمیت می آیند اما وقتی از دستشان
می دهیم متوجه اهمیت آنها می شویم پس قدر هر چیزی را قبل از آنکه افسوس از
دست دادنشان را بخوریم ٬ بدانیم.