درندشت داشتیم٬ سمت ما حیاط خیلی بزرگی بود که یه طرفش ساختمان
قرار داشت٬ بنای دو طبقه٬ طبقه پایین که ۴ یا ۵ تا پله از سطح کوچه پایینتر
بود شامل مطبخ و انباری بود٬ طبقه بالا هم ۵ تا اطاق داشت با یک بالکن خیلی
بزرگ که جلوش معجر فلزی قهوه ای رنگی قرار داشت.
سقف اطاقها لمبه کاری بود با هواکشهای کوچکی به شکل خاج٬ خلاصه خونه با
صفایی بود.
اونروزمهمون داشتیم٬یادم نیست به چه مناسبت ولی یادم هست که گوسفندی
را به یکی از درختهای حیاط بسته بودند بجهت قربانی کردن.
مملی ( همون محمد خودمون)٬ پسر عمه حقیر٬ و حقیر سراپا تقصیر تصمیم گرفتیم
کمی مزاح کنیم. مملی٬ گوسفند را از درخت باز کرد و علی دادا( بنده حقیر) یکی از
افرادی را که داشت رد می شد صدا کردم که مثلأ کمکم کند بند کفشم را ببندم٬
چشمت روز بد نبینه٬ بنده خدا دولا شده بود که بند کفش من را ببنده یه دفعه حس و
حال عجیبی به آقای گوسفند دست داد و بسمت باسن مشارالیه حمله جانانه ای کرد
و با سر ضربه محکمی به شخص ثالث وارد کرد و طرف را با سر داخل باغچه عمدتأ خاکی
انداخت٬ خلاصه اونروز برای ما شد جهنم٬مجبور شدیم تا عصر یه گوشه صمْ بکم
بشینیم و دم نزنیم٬ یادش بخیر خونه قدیمی !!!!!
سال که وبلاگ دار شدم و به قافله هم کیشان و همکاران کامپیوتری و شبکه ای و
برنامه نویس خودم پیوستم نمیدونم چرا اون حرفهای نزده که همیشه میخواستم بگم
دیگه نمیاد٬ بنظر شما به این میگن هیجان زدگی یا خرفتی ؟
درست مثل این میمونه که گلاب به روتون پیشاب داشته باشی اونم از نوع پر فشارش
همینکه دست به آب عمومی پیدا کردی و پریدی توش دریغ از یه چیکه٬برهوت- برهوت
البته جسارت نباشه از این مثالی که زدم٬ در مثل مناقشه نیست ولی خوب فکر کنم
بند و آب دادم و این آخر شبی زدم تو جاده خاکی٬ به بزرگواری خودتون ببخشید٬
ظاهرأ قاط زدم٬ آخه فردا روز سختی دارم٬ خدا بخیر کنه.
خوب بگذریم٬ دارم فکر می کنم که از دیوار کی برم بالا٬ به چی گیر بدم٬ از کی بدگویی
کنم٬ بدبختانه هیچکس دم نظرم نمیاد٬ اما چرا یکی دو نفری از بروبچ شرکت هستن
اما خوب فایدش چیه شما که اونارو نمیشناسین٬ چطوره از محمود آقای خودمون بگم
اما نه اینم یه کم از مد افتاده٬ تب فوتبالم که خیلی وقته فروکش کرده٬ جنگ و بمباران
هم که شوخی بردار نیست٬ بهتره برم تلویزیون نگاه کنم شاید سوژه ای چیزی پیدا کنم
پس تا بعد یا علی --- شب و روز خوش
چون بقول محلیهای اینجا " ما فی موجود " ماهم دل به دریا زدیم و چلوبرگ زدیم.
البته بدون پیاز به دوغ و بورانی و سالاد شیرازی قناعت کردیم که از قدیم الایام نقل
است که " قناعت توانگر کند مرد را" ٬ پشت بندش هم چای دیشلمه فرد اعلا بعدش
یکعدد سیگار Dunhill .
خلاصه تا خونه هم قدم زدم ٬ انصافأ هوای خیلی بدی نبود وقتی رسیدم نه عرق کرده
بودم نه شر و شر ازم آب می چکید٬ بقول آقا مهدی ( رفیق ایام ماضی) صفا٬ سیتی
کانزاس٬ دیگه مرگ می خوای برو زاهدان .
تو این احوالات خوش بودم که موبایل ویبره کرد که چی ٬ SMS داری٬ بروبچ شرکت بودن
گفتن رئیس کارت داره٬ زنگ زدم رئیس٬کلی گله کرد که مرد حسابی کارهارو می کنی
بعدش میزنی میری (یا للعجب !!!!) حتمأ فردا بیا تا هم حقوقت را اضافه کنم٬ هم وام
بهت بدم هم بفرستمت دفتر لندن یه مدت اونجا باشی٬ باورم نمیشدکه چلوبرگ اینقدر
خاصیت داشته باشه٬ هرچند از قدیم گغته اند " چلوکباب نخواسته مراده " .
خلاصه فقط یک مسئله مونده که اگه بخواست خدا اونم حل بشه دیگه ملالی نیست
غیرازدوری شما دوستان٬ اون هم جواب آزمایشمه
التماس دعا ----- حق پشت و پناهتان
تو این مملکت لعنتی که پر از رستوران ایرونیه هیچ جا نمیشه یه غذای ایرونی
مشدی پیدا کرد در عوضش تا دلت بخواد برگر کوفت و چیکن زهرمار زیاده .
خلاصه میخوام از اینجا یه راست برم رستوران شام بخورم ٬ گفتم شام یاد شام
آخر افتادم٬ فیلم نه چندان دلچسبی که نمیدونم کارگردانش کی بود ٬ ولی
با شام تموم می شد ٬ کی میدونه شاید اینم شام آخر باشه ٬ اونم قورمه سبزی
با پیاز ٬ اگه بعدش بمیرم ٬ مرده شور بینوا باید با بوی پیاز بسازه ٬ آخ آخ بد کوفتیه این
بوی پیاز ٬ حالا به نظر شما پیاز بخورم یا نه ؟
این هوای لعنتی هم که دمار آدمو در میاره٬ شرجی و گرما رو با شن و بی ماشینی
قاطی کن درد گرسنگی هم بزار روش بعدش فکر کن که باید ۲۰ دقیقه هم پیاده گز
کنی تا برسی به معشوقه ( همون قورمه سبزی رو میگم فکر بد نکن) .
اووف این پست هم برای خودش شد یه قورمه سبزی شلم شوربا من که خودم
نفهمیدم چی نوشتم خواهشأ هر کی فهمید یه ندا هم به من بده .
داداش پیاز یادت نره ( با شما نبودم به گارسون گفتم)
را امر فرموده بودند٬ اطاعت امر کردیم و حاضر و آماده ساک بدست رأس ساعت
مقرر جلوی در ایستاده بودیم ٬ من و ۲ تا خواهرم. ۱۰ دقیقه به ۱۲ بود هوای نه خیلی
گرم تابستان شهرستان ما مجالی برای بازی کودکانه به ما داده بود.
ساعت ۱۲ شد ٬ ۳ جفت چشم ( جمعأ معادل ۶ چشم) به ته کوچه خیره بودند در
جستجوی ماشین فیات ۱۲۵ قهوه ای رنگ پدر٬ ساعت ۱۲:۲۰ دقیقه٬ هنوز در انتظاریم
ساعت ۱۲:۴۶ دقیقه٬ انتظار٬ ساعت ۱۳:۲۴ دقیقه٬ کنار مامان توی حیاط داریم تو حوض
خونه ادای قورباغه ها رو در میاریم٬ بابا ساعت ۸ شب اومد.
اون روز قرار بود بریم استخری که بابام اسم ماهار و نوشته بود تا شنا یاد بگیریم٬ خوب
بالاخره رفتیم اما با یک هفته تأخیر ٬ به قول بابام خوش قولی خیلی خوبه !!!!!
خاطره خودت ٬ داشتی میوه هاش رو نگاه می کردی و اشک می ریختی ٬
چقدر عجیب بود ٬ وقتی دقت کردم دیدم چقدر درخت من و تو شبیه همه .
انگار تا یه جایی با هم رشد کردن و بزرگ شدن بعد یه جایی از هم جدا شدن.
از اونجا به بعد دیگه مثل هم نیستن٬ درخت من در هم برهم شده و درخت تو هنوز
مرتب و منظمه ٬ میوه های درخت من کوچک و کرم زده است اما میوه های درخت تو
هنوز خوش آب و رنگه.
وقتی خودت را دیدم تازه فهمیدم چرا اینقدر خاطرات ما مثل همه٬ مادرم بود با درخت
خاطراتش و تازه فهمیدم که از زمانی که خاطرات ما از هم جدا شده درخت من کرم
زده و داره از بین میره.
بابا یکی این گوشی لامصب را برداره ( رییینننگگگگ ...... رینننگگگگگگ)
الو ٬ آژانس البرز ٬ بفرمایین.
... : سلام آقا ٬ یه ماشین می خواستم.
.... : بله حتمأ
.... : لطفأ ماشین کولر دار باشه
....: چشم حتمأ ٬ مقصدتون کجاست ؟
.... : تهران پارس ٬ فلکه دوم ...... ٬ میرم عروسی پسرم
.... : آدرستون لطفأ
.... : بهشت زهرا ٬ قطعه شهدا ٬ ردیف اول ٬ قبر نهم
رهایی ٬ رها شدن ٬ رهانیدن ٬ .......
نمیدونم چرا همش این کلمات تو ذهنم میاد ٬ دوست دارم رها بشم تا طرحی
نو دراندازم ٬ دیشب داشتم جام جم ۱ را نگاه می کردم ٬ برنامه کوله پشتی٬
از اجرای آقای مجری برنامه ( که هیچوقت اسمشو یادنگرفتم) اصلآ خوشم نمیاد
بخاطر همین تا میرسم به این برنامه کانال را عوض می کنم٬ اما دیشب وقتی برنامه را
دیدم بی اختیار روی همین کانال موندم٬ یه خانم امریکایی که ظاهرآ با یه آقای ایرانی
ازدواج کرده بود داشت از مطالعاتش درباره اسلام و درباره اعتقاداتش صحبت می کرد٬
وای که چقدر ساده و بی حاشیه صحبت می کرد ٬ میخکوب شده بودم٬ صحبتش تا
عمق وجودم رسوخ می کرد٬بی اختیار داشتم اشک می ریختم ٬ خیلی وقت بود که
ندیده بودم و نشنیده بودم چنین درکی از دین اسلام را٬ خودم خیلی مذهبی نیستم٬
اما راستش را بخواهید آنقدر به این خانم و اعتقادساده و عمیقش حسودیم شد که در
تمام طول عمرم برام پیش نیامده بود.
توفکر اینم که چی میشد اگه همچین آدمایی مبلغ مذهبی می شدن٬نه آنهایی
که باکلمات درشت و روحیه خشن سعی می کنند دین را به مردم معرفی کنند.
به هر حال امیدوارم یک بار دیگر این برنامه پخش بشه و شما هم ببینید .
کسی نبود بهم تبریک بگه٬ خودم ٬ خودم را تحویل گرفتم.
بهر حال امروز وارد ۴۰سالگی شدم٬ نمی توانم بگویم خوشحالم یا نه.
۴۰ سال پر فرازو نشیب پر از خاطرات درهم و برهم ٬ شاد و غمگین ٬ پر از
دوستان از یاد رفته و نرفته٬ پر از ابهام٬ پر از هراس و امید.
۱۹ امرداد ماه سال ۱۳۴۵ ٬ ۴۰سال پیش ٬ زمانی دور٬ اگرقرار باشه فقط یک آرزوی من
برآورده شود ٬ آرزو میکنم برگردم به ۳۰ سال پیش و یک زندگی جدید را تجربه کنم.
یاد سالهای گذشته که می افتم غم روی دلم سنگینی می کنه٬ سالهای دود و خون و
جنگ و فداکاری. سالهای پر اضطراب٬ سالهای مرده٬ سالهای انتظار٬ سالهای بی بازگشت
در مرگ دیگران می نگریم با طرح خنده ای
نوبت خود را انتظار می کشیم ٬ بی هیچ خنده ای
علی ٬
تولدت مبارک ![]()
آخه این موتور آخری را خیلی دوست داشت٬ همیشه تو جمع پیش بروبچ کلی ژست
می گرفت٬ انصافا هم موتور قشنگ و خوش دستی بود٬ یکی دو دفعه با هم رفته بودیم
سر کار و من پشتش نشسته بودم٬ اما از همه اینها گذشته برای بدست آوردنش هم
خیلی زحمت کشیده بود٬ وقت زیادی گذاشته بود تا پیداش کنه و از اون هم مهمتر برای
بدست آوردنش می تونم بگم از جونش مایه گذاشته بود. یادم هست روزی که اولین بار
دیدش بهم گفت : جواتی (یعنی من) آخرش من صاحب این عروسک میشم.
بهش گفتم: آخه داداشی میدونی چقدر سخته؟ گفت: دانم اما توانم .
خلاصه تا اون روز جمعه عصر وقتی که از در آوردش بیرون و روشنش کرد هنوز باورم نمیشد.
وقتی موتور را گذاشت تو دنده و من پریدم ترکش مثل گلوله حرکت کرد٬ خلاصه کلی با هم
صفا می کردن تا اون دوشنبه لعنتی٬ رفتیم یه ساندویچ بزنیم که یهو یه ماشین جلوی
پامون زد رو ترمز و یکی از توش داد زد خودشه اینم موتور منه که دزدیدتش.
یه جوری میاد توی ذهنم .
میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم
که آشکارا در پرده کنایت رفت
مجال ما همین تنگمایه بود و دریغ
که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت
نه این برف را
دیگر
سر باز ایستادن نیست،
برفی که بر ابروی و بر موی ما می نشیند
تا در آستانه آیینه
چنان درخویشتن نظر کنیم
که به وحشت
از بلند فریادوار گداری
به اعماق مغاک
نظر بر دوزی.
احمد شاملو
آخرین روزهای ۳۹ سالگی هم عجب حالی داره٬ آدم فکر می کنه خیلی خوب
دوام آورده٬ وسط چله تابستون بارش برف احساس غریبی به آدم میده.
آی برف پارو می کنیم برفففففففففف .