نمی دانم هستم یا نه؟ سردرگم ٬ خسته ٬ وامانده .
بدجوری بریدم نمی دانم بودن بهتر است یا نبودن ٬
آیا می دانید چه روزی اولین کلمه زندگیتان را بر زبان آورده اید؟
آیا می دانید اولین فحشی که یاد گرفته اید چه بود؟
آیا می دانید از کی شروع به غیبت از دیگران کردید؟
آیا می دانید اولین دروغی که گفته اید چه بود؟
آیا می دانید ............. .
آیا می دانید کی خواهید مُرد؟
دومی: Hi
اولی: where are the shopping mall
دومی: شما ایرانی هستین؟
اولی : آره داداش٬ از کجا فهمیدی؟
دومی: انگلیسیت که حرف نداره خیلی توپه اصلا نمیشه فهمید ایرانی هستی.
اولی: لطف داری داداش٬ ولی پس چطوری فهمیدی ایرانیم.
دومی: والا راستشو بخوای از لباسات٬ آخه اینجا هیچکس غیر از بعضی هموطنا
با مایو Speedo نمیره Shopping Mall با کت شلوارم نمیره کنار ساحل.
نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای ( احمد شاملو)
۱-وقتی به خودت"نگاه"می کنی آدم مهمی را می بینی و وقتی به دیگران "نگاه"
می کنی آدم چندان مهمی را نمی بینی .
۲-وقتی به خودت و زندگیت "فکر" می کنی آدم چندان مهمی را نمیابی و وقتی به
دیگران و دستاوردهایشان فکر می کنی یک دنیا آدم مهم میابی .
نتیجه اخلاقی ۱ : موقع نگاه کردن فکر هم بکن .
نتیجه اخلاقی ۲ : موقع فکر کردن دقت کن .
نتیجه اخلاقی ۳ : بدون اینکه به خودت نگاه کنی به دیگران فکر کن .
نتیجه اخلاقی ۴ : در بین نگاه کردن هر از گاهی به خودت فکر کن .
از فیلم چیز زیادی یادم نیست٬ فقط عنوانش برام خاطرات خودم را تداعی کرد و آنها که
دوستشان دارم٬ مادرم٬ پدرم٬ خواهرهام٬ فک و فامیل٬ دوستان قدیمی ٬ کجا هستند؟
چکار می کنند؟ اصلا یادی از من می کنند یا نه ؟ وه چه پر شتاب گذشت این سالها
و چه بیرحمانه گرد فراموشی پاشید بر دلها ٬ دلم برای همه تنگ شده از آقای عطار
فراش مدرسه ششم بهمن گرفته تا محمود و حسن و علیرضا و .......... . خدایا
میشه برگشت و دوباره دیدشان ؟
یه کوچه نیمه خاکی بود کوچه ما توی یه محله معروف و خیلی قدیمی٬روبروی خانه ما
خانه حاج آقا شریفی بود٬ کاسب کار بود و بازاری٬ اواخر بهار بود ٬ اومدم بیرون ببینم
چه خبره و سر و صدا برای چیه.
اولین چیزی که توجهم را جلب کرد یه آمبولانس بود که جلوی خونه آقای شریفی
ایستاده بود و همسایه ها هم تو کوچه بودن ٬ از مادرم پرسیدم چی شده اینجا
چه خبره٬ گفت آقای شریفی برحمت خدا رفته٬ معنی این کلمه را درست نمی فهمیدم
به خاطر همین زیاد پاپی قضیه نشدم و با دختر عمه ام که اونجا وایساده بود مشغول
بدو بدو شدیم تا اینکه یه دفعه یه صدایی( یادم نیست کی بود) داد زد بچه ها ساکت
مگه نمی بینین حاجی مرده٬ یه دفعه خوردم زمین و وسط پیشونیم شکست٬
اولین باری بود که مردن و مرده کشی می دیدم٬ کوچه ما بعدها آسفالت شد خونه ها
نوسازی شد٬ خیلیها از اون محل رفتن ٬ اما هنوز هر از گاهی آمبولانسی در کنار
خانه ای می ایستد و یکی را می برد٬ ......... مرگ هرگز از محله ما نرفت.
که اگه آب باشه میتونه شناگر خوبی باشه٬ خلاصه شروع کرد به جستجوی آب ٬
هی گشت و گشت٬ پرسید و پرسید٬ تا اینکه یه روز یه صدای عجیب شنید٬ فکر کرد
غرش رعد و برقه٬ رفت تا صدا رو پیدا کنه ٬ صدا از پشت یک تپه کوچک می آمد٬ رفت
جلو ٬ وه ه ه ٬ آب بود ٬ رودخانه ای عظیم که با سرعت می خروشید و می رفت٬
مرغابی غرق شادی شد ٬ حالا می توانست تمام استعدادش را در شنا کردن بکار
ببندد و خودی نشان دهد٬ به آرزویش رسیده بود ٬ خودش را در اوج می دید٬
مبارزه استقامت شجاعت و پیروزی٬ مرغابی بی درنگ به آب زد و شروع کرد به شنا
کردن ٬ اما...اما٬ آه وای ٬ مرغابی نمی توانست درست شنا کند٬ موج آب اورا با خودش
اینو رو آنور می برد. چند دقیقه بعد رودخانه همچنان می خروشید و می رفت و در انتظار
مرغابی دیگری بود.
برنامه روز ( رژیمی) :
۱- ساعت موبایل برای ۷ صبح زنگ زد ٬ طبق معمول عوضش کردم به ساعت ۹ .
۲- ساعت ۹ زنگ موبایل بصدا درآمد٬ خفش کردم ٬ ۹:۰۷ دقیقه بلند شدم.
۳-خوب میگی چیکار کنم ظرفهای دیشب مونده بود باید می شستم.
۴-برنامه ریزی ماشین لباسشویی برای یک شستشوی تمیز و آسان.
۵-استحمام روزانه برای شستن غبار خواب و آغاز روزی پر انرژی(!!!!؟؟)
۶-درمانده و بی حس و حال ( حالا چکار کنم؟ اپیزود اول )
۷-حالا چکار کنم؟ اپیزود دوم : کنترل رسیور٬ کانالهای پر محتوای لوس آنجلسی٬
۸-زدم بیرون می خوام برم بیمارستان جواب آزمایش را بگیرم نمیدونم چه مرگم شده.
......................
در بلاگ " هزار و یک روزنه " روزنه ای یافتم به نمایش شکوه و جلال ایرانیان.
نتوانستم صرفنظر کنم بنابراین با اجازه صاحب بلاگ وصله ای گذاشتم به سایت
مربوط تا شما هم ببینید و به ایرانی بودن خود بیش از پیش افتخار کنید.ببینید
نمی کنم اما ناراحت هم نیستم٬ از طرفی چیزی برای ناراحت بودن پیدا نمی کنم
اما خوشحال هم نیستم ٬ خلاصه بین این دو میدان آویزونم ٬ نمیدونم اسمشو بزارم
سر درگمی یا منطق فازی !!!!؟؟؟؟؟ به هر حال نه رومی رومم نه زنگی زنگم ٬ میدونم
که خیلیها درگیر این حالت هستند ٬ اصولا نسل هم سن و سال من از خیلی سال
پیش درگیر این حالت هستند٬ نسل افسانه و رویا و سقوط و صعود و خون و جنگ
و عشق.نسلی که وقتی باید بچه گی می کرد بزرگ بود و وقتی باید بزرگی می کرد
بچه بود.نسلی که بجای خواندن کیهان بچه ها و تیله بازی توی کوچه ٬ دیالکتیک
تاریخ خواند و غم پرولتاریا و قشر مستضعف و مبارزه با امپریالیسم داشت .
درين سراي بي كسي ٬كسی به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
گذر گهي ست پر ستم كه اندر او به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت ازين خراب تر نمي زند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات ؟
برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر كسي تبر نمي زند ( ه . الف . سایه)
تعطیلی دادم دیروز که نرفتم شرکت خوب امروز هم مثل دیروز شایدتا آخر هفته
بمونم خونه اما نمی دونم چکار کنم تو این خراب آباد هم که نه کتابی نه مجله
یا روزنامه دندان گیری پیدا نمیشه٬ خیلی هوس آبدوغ کردم با کشمش ملایر و
نون سنگک فرد اعلا کاش می شد اینجور چیزها رو هم با E-mail فرستاد یا مثلا
توی فضای Cyber یک آبگوشت دست اول با پیاز و ترشی زد.
دیشب جاتون خالی " بید مجنون " را دوباره دیدم هر چند بنظر من ریتم ماجرا
خیلی تنده ولی در مجموع فیلم دلچسبی است ٬ مصداق این ضرب المثل قدیمی
است که میگه " خدا خر را شناخت و شاخش نداد ".
بنام حضرت دوست
با تبریک به مناسبت میلاد با سعادت حضرت زهرا روز مادر را به تمامی مادران دنیا
و مادر خودم تبریک می گویم .
«وقتي که اسمت روي کاغذهاي تشخيص هويت نباشد، تو وجود نداري!»
دنبال شناسنامه ا م گشتم پیدا نکرد ٬ وای بی هویتی هم بد دردی است آقا بببببددد آقا ببببببدد.
من: مامان من دارم میرم بیرون پیش محمود کاری نداری؟ ( انگار اگر کاری هم داشت
من مرد- انجام دادنش بودم )
مامان: مگه با ما نمیای؟ ( با بار و بنه در راه باغ )
من: نه مامان بعدأ خودم میام. ( خنده موذیانه ٬ جیبم را می گردم تا مطمئن بشم کلید
دارم )
مامان: باشه ولی زود بیا. ( مأیوس و نگران )
من: باشه ٬ مواظب خودتون باشین. ( با نگاهی فیلسوفانه مایل به موذیانه)
من:دوچرخه٬گرمای ظهرجمعه٬ کوچه خلوت٬یه پنجره٬ دختر همسایه و دیگر هیچ
امروز چکار کنم به نتیجه ای نرسیدم حالا هم که جمعه رفته رفته میره که تموم بشه
هنوز نمیدونم چکار کنم برم دریا یا دوش بگیرم یا نه بشینم فیلم نگاه کنم یاد آواز
زیبای " جمعه " افتادم اما راستش اینجا بجای خون از در و دیوار گرما و شن می باره
بی حوصلگی هم که بیا و ببین غوغا کرده شاید بهترین کار این باشه که برم سینما
و برای اینکه مشت محکمی به دهان شیطان بزرگ آمریکا زده باشم
( در راستای همسویی با جناح بی سو ) فیلم غیر آمریکایی ببینم اما خوب اینم نمیشه
چون تقریبا همه فیلمهای روی پرده آمریکایی است بغیر از هندیاش که البته اوناهم
نسخه بدل همون فیلمهای آمریکایی است.
نمیدونم خلاصه یکی یه پیشنهادی بده بلکه بتونم تا امروز عصر یه ضربه ای چیزی به
استکبارجهانی وارد کنم . شایدم بهتر باشه برم ببینم پشه ها روزها کجا میرن؟ اصلا
جایی دارن که برن یا نه؟ خلاصه بد جوری ویرم گرفته که یک کار متفاوتی بکنم کاری که
مثل توپ صدا کنه شایدم از لج استکبار و ایادی منحوسش برم یه نیروگاه هسته ای
بسازم البته ازنوع جیبی تا دیگه اینقدر پول برق ندم آخه چند روزیه قبض آب و برق
اومده وقتی چشمش بهش میافته بی اختیار یاد فضای خالی کیف پولم می افتم ٬ای
کاش منم یک " کیف انگلیسی "داشتم تا اینقدر مجبور نباشم به داوری مسابقات
قاپ بازی شپشها در استادیوم کیفم.
بنام خدا
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق
خوابیدن ٬ خواب دیدن ٬ خواب خوب دیدن ٬ خواب آنهایی که دوستشان داریم
ولی آنها نمیدانند و یا خواب آنها که دوستمان می دارند ولی ما نمی دانیم به هر حال
خواب دیدن بخشی از خواب است جایی خواندم که ما همیشه خواب می بینیم و اگر
خواب نبینیم میمیریم فقط آنها را بیاد نمی آوریم ٬ دوست داشتم دستگاهی بود تا
می تواست خواب را بصورت DVD یا VCD ضبط می کرد . خوابهای خوب ببینید شب بخیر.
شب از نیمه بر آمده و بیخوابی به فکرم انداخت که یادداشتی بنویسم.
یادم میآید زمانی که نیمه شبها برنامه راه شب رادیو شروع می شد ابتدای
برنامه با کلماتی شروع می شد با این مضمون " شب و سکوت و صدای ...."
بطور کامل بخاطر ندارم اما همیشه دوست داشتم بشنوم مرا یاد دوستی قدیمی
می اندازد ( امیر ) که یادش بخیر همیشه این کلمات را با صدای گوینده برای ما
بازگو می کرد . سالهای زیادی گذشته اما خاطرات آن سالها باقیست.
امروز هم مثل روزهای دیگر گذشت ٬ بیدار شدن ٬دوش گرفتن٬ صبحانه٬ روشن
کردن ماشین٬ ترافیک٬ شرکت٬ جنگ اعصابی بنام کار ٬ خانه ٬ خواب٬ گردش
عصرانه٬ شام٬ ترافیک٬خانه و ..... . خوب چکار میشود کرد اما ای کاش میشد
تغییری بنیادی به این چرخه داد .
راستی کسی خبر ندارد از کجا می توانم نسخه ای از کتاب " نان و شراب "
اینیاتسیو سیلونه ترجمه آقای قاضی را بصورت e-Book یا HTML یا PDF پیدا کنم؟
دايــره در دايــره در دايــره مـوج ز مـرداب گشـايد گـره
تا که رها گردد و راهی شود دايــره در دايــره در دايــره
چون هوای نوشتن نداشتم به این شعر بسنده کردم تا بعد یا علی
چرا دل بريدم؟
زقانون ِ سبزی که می زيست در من
چرا دل بريدم؟
چرا با تب ِ چشمه های زلالی
که از شور و نور و نوازش روان بود
نرفتم؟
چرا با خيالی که خوشتر
زرنگين کمان بود
نماندم؟
و از آنهمه آرزوهای شيرين
گذشتم؟
عجب سخت آسان گرفتم!
چرا قلک کودکی را شکستم!؟
ميان ِ من و تو،
چه گمراهه راهی ست !
چه چاهی ست!!
و از آنچه مانده ست
آهی ست.
چرا دل بريدم
از انديشه سبزِ سبزه
از آئينه چشم ِ چشمه
و از هرچه شور و شدن بود؟
چرا دل بريدم؟
چه ديدم
چه شد
چون
چگونه کدر شد
زلالای ناب روانی که "من" بود؟ بشنوید
بعد از مدتها شیش و بش بالاخره دستم به قلم ببخشید صفحه کلید رفت و شروع
کردم به تراواندن ذهن در پهنه اینترنت.
در پست بعدی مفصل خواهم گفت از گذشته و اینکه چگونه گذشته و چه زود گذشته
و چگونه می خواستم و می خواهم که بگذرد.
پس اگر حس کردید که شاید هم دلیم و هم صدا و می خواهیم با هم بگوییم و بپرسیم
و بدانیم تا بمانیم دریغ نکنید از خط نوشته ای.
تنگی دل را به کلمات بسپاریم و مرور کنیم با هم آنچه را گذراندیم و بیآغازیم بهتر
گذراندن را در کنار یکدیگر و برای یکدیگر.
تا بعد در پناه یزدان آگاه و بخشنده